ادامه مطلب
منتظر قاب نهایی

حوالی نماز صبح و بینالطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداعگاه آخر شدیم. پلههای عریض و طولانی را که رد میکردی، همانجا که نفست بالا نمیآمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت میافتاد به عکس آقا که میان حجرههای مصلی، خوب چشمها را اسیر جذبهاش میکرد. طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بیهوا به ما …









