به نیابت از یک شاگرد کوچک

به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو …
ادامه مطلب

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بی‌شمارِ سیاه‌پوش، با پرچم‌های خون‌خواهی، ایستاده بودم؛ نه به‌عنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه به‌مثابه قطره‌ای از این دریا، و به‌عنوان منتظری که چشم‌به‌راهِ پیکری بود؛ پیکری از نور. در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دل‌شورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم …
ادامه مطلب

خادمِ وداع

خادمِ وداع
از همان لحظه‌ی ورود، پیش از آنکه مهمان‌ها از راه برسند، در نگاه تک‌تک همکاران و دخترانش غمی نشسته بود که گویی ریشه در جان داشت؛ غمی که صدایش هر سکوت و هر آوایی را در خود می‌بلعید. تعدادی از بچه‌های هر پایه که پیش از شروع مراسم خود را رسانده بودند، در اتاقی جمع شدند. ما دهمی‌ها هم حلقه زدیم دور هم، تا شاید بار سنگین این غم را …
ادامه مطلب

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد
در نخستین مواجهه‌ام با فرهنگ، کمی برای آمدن تردید داشتم. وقتی فضای ساده، کوچک اما دلبازش را دیدم، جا خوردم. تصور می‌کردم مدرسه عروس آقا باید تجملاتی و پر از خدم و حشم باشد؛ اما آنچه دیدم، سادگی دلنشینی بود که بعدها فهمیدم شبیه صاحب همان خانه است. آن روز گذشت و چندی بعد، پس از تماس قبولی، قرار شد برای مصاحبه به مدرسه بروم. دمِ در که رسیدم، باز هم …
ادامه مطلب

خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰

خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰
خودم را گم کرده‌ام و دیگر خودم را نمی‌شناسم. منی که روزی، خودش دستم را در آشفتگی‌های اوایل نوجوانی گرفت و کمکم کرد تا خودم را پیدا کنم، حالا در میانِ سردرگمی و پریشانیِ روزهای نبودنش، بدجوری خودم را گم کرده‌ام. در میان روزهایی که تنها پنج، شش روز تا تشییعش مانده است؛ تشییعِ امن‌ترین آدمِ زندگی‌ام. در میانِ خواستن و نخواستن... در میانِ عجیب‌ترین و عظیم‌ترین دلتنگیِ عمرِ پانزده‌ساله‌ام... …
ادامه مطلب

اهالی تنگسیر

 اهالی تنگسیر
  (با نگاهی به داستان «تنگسیر» از صادق چوبک) داستان جنوب، داستان مقاومت است؛ مقاومتی که از زمان احمدشاه قاجار با زائر محمد آغاز می‌شود و تا امروز ادامه دارد. اگر بخواهم او را توصیف کنم، باید این‌گونه بنویسم: زائر محمد، جوانمردی صاف و ساده و اهل تنگسیر بود که برای مردمان آن دیار به قهرمانی ماندگار تبدیل شد. همان‌گونه که خود می‌خواست، امروز اهالی تنگسیر برای فرزندانشان این‌گونه از …
ادامه مطلب

یادگار یک معلم شهید

یادگار یک معلم شهید
  قهرمان؛ واژه‌ای که اگر بخواهی معنایش را پیدا کنی، لازم نیست در کتاب‌ها دنبالش بگردی. قهرمان را باید در دل زندگی جست‌وجو کرد و شناخت. قهرمان را با اسمش نمی‌شناسند؛ با ویژگی‌هایش می‌شناسند. قهرمانی که من می‌شناسم، ویژگی‌های بسیاری داشت. پناه بود   هرگاه از همه دنیا و آدم‌هایش خسته می‌شدم و دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم و به قول معروف کارد به استخوانم می‌رسید، تنها یک اتاق بود که …
ادامه مطلب

میان گل‌ها و هرگز

میان گل‌ها و هرگز
  گذر از خاطرات با تو غم شیرینی دارد،که من با تو هرچند کوتاه چیز ها تجربه کردم . شیرین است چون تو در آنی و غم انگیز است چون تو دیگر نیستی …. اما این گل که من را به خاطره ای از تو برد ... پارسال جشن نیمه شعبان رو یادت می آید؟ پیگیر کار های گیفت ها و دکور بودم و جواب نمیدادی و بعد چند روز …
ادامه مطلب

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود
     این بار می نویسم برای کسی که الگوی زندگی ام بود کسی که بی منت برای ما مادری می کرد مادری که همیشه سنگ تمامش را برای ما می گذاشت و همیشه سنگ صبور ما بود.... نمی دانم کجا و چگونه ولی عجیب مهرش به دلم افتاد  نه فقط بر دل من بلکه بر دل تمام اهالی فرهنگ.... همان اول همان اولین لحظه های دیدارمان در راهروی مدرسه …
ادامه مطلب

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  
(شعاری روی بنری بزرگ روی دیوار؛ چیزی که هر روز اولین نگاه‌های ما روی آن قفل می‌شد.) به‌عنوان فرهنگی‌ای که تا فردا باید پاورپوینت پژوهشش را آماده کند، جمعه گزینه دو دارد و تکلیف‌های عیدش هم به‌خاطر مریضی عقب مانده، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شده است… اما دیدم تا این متن را ننویسم، نه قلبم و نه مغزم آرام نمی‌گیرد. چند دقیقه قبل مصاحبه‌ای دیدم. در آن برنامه به …
ادامه مطلب