(با نگاهی به داستان «تنگسیر» از صادق چوبک)
داستان جنوب، داستان مقاومت است؛ مقاومتی که از زمان احمدشاه قاجار با زائر محمد آغاز میشود و تا امروز ادامه دارد. اگر بخواهم او را توصیف کنم، باید اینگونه بنویسم: زائر محمد، جوانمردی صاف و ساده و اهل تنگسیر بود که برای مردمان آن دیار به قهرمانی ماندگار تبدیل شد. همانگونه که خود میخواست، امروز اهالی تنگسیر برای فرزندانشان اینگونه از او روایت میکنند: مردی که پابهپای رئیسعلی دلواری ایستاد و در جنگ چغادک انگلیسیها را تار و مار کرد.
اما او تنها در میدان جنگ قهرمان نبود. وقتی عدهای، به قول خودش «بیخدا»، پولش را تصاحب کردند، ایستاد تا حقش را بگیرد؛ حتی اگر بهایش جانش باشد. مردی قوی و پرزور بود و زور بازویش را برای مردم میهنش خرج میکرد؛ درست مثل همان روزی که کار سکینه لنگ مانده بود و ورزایش در نخلستان گیر کرده بود. او با زور بازویش هم کار سکینه را راه انداخت و هم ورزا را آزاد کرد.
با این همه، بیش از آنکه نگران خودش باشد، نگران زن و فرزندانش بود. مدام با خود میگفت: اگر اتفاقی برای من بیفتد، چه بلایی سر شهرو و بچهها میآید؟ نگران بود که مبادا ناموسش به دست بیناموسها بیفتد. میهنش را نیز تمامقد دوست میداشت؛ حتی آن لحظه که میتوانست به دریا بزند، سر از دبی و سرزمینهای عربی درآورد و جان خود را نجات دهد. اما ترجیح داد جانش را به خطر بیندازد، نه میهنش را.
ظلمهایی را که بر مردم تنگسیر میرفت به یاد میآورد و مدام با خود تکرار میکرد؛ همین یادآوریها بود که درهای بسته را برای مقاومت به رویش گشود، حتی آن زمان که در محاصره تفنگچیها گرفتار شده بود.
امروز نیز در زمانی زندگی میکنیم که از همان خطه تنگسیر، دلاوری دیگر قد علم کرده است؛ علیرضا تنگسیری. او نیز همچون رئیسعلی و زائر محمد ایستادگی کرد؛ ایستاد تا کشتیها از مرزهای تنگه هرمز تجاوز نکنند و از آن عبور نکنند. ایستاد تا حق ایران و ایرانی را از آن بیشرمها بگیرد؛ درست همانگونه که زائر محمد ایستاد.
و حالا نهتنها مردم تنگسیر، بلکه مردمان بسیاری در گوشهوکنار جهان، تنها داستان محمد زائر را برای فرزندانشان روایت نمیکنند؛ بلکه از دلاوریهای بسیار دیگری نیز از خطه تنگسیر میگویند. قصهای که پایانش هنوز نوشته نشده است؛ قصهای که باید ما با دلاوریهایمان ادامهاش دهیم.
به قلم زینب عسگری | پایه دهم
