بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بی‌شمارِ سیاه‌پوش، با پرچم‌های خون‌خواهی، ایستاده بودم؛ نه به‌عنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه به‌مثابه قطره‌ای از این دریا، و به‌عنوان منتظری که چشم‌به‌راهِ پیکری بود؛ پیکری از نور. در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دل‌شورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم …
ادامه مطلب

چهل روز پس از خورشید

چهل روز پس از خورشید
  چهل روز گذشت... چهل روزی که انگار تقویمش را با دانه‌دانه اشک‌ها نوشتند و با نفس‌های بریده ورق زدند.   آقا، راستش را بخواهید هنوز هم باورم نمی‌شود که دیگر صدای نزدیکتان را نمی‌شنوم. هنوز هم بعضی شب‌ها بیدار می‌مانم، چشم به راهِ حضورتان، به امیدی خاموش‌نشدنی... شاید از پشت پنجره، سایه‌تان را ببینم؛ شاید دوباره آن آرامشِ آشنا به دلمان برگردد. شما تنها یک انسان نبودید؛ شما دلگرمیِ …
ادامه مطلب