
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بیشمارِ سیاهپوش، با پرچمهای خونخواهی، ایستاده بودم؛ نه بهعنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه بهمثابه قطرهای از این دریا، و بهعنوان منتظری که چشمبهراهِ پیکری بود؛ پیکری از نور.
در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هقهق، دلشورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظهای که قلبم از فرط انتظار به تپشهایی بیامان افتاده بود، تابوت تو را بر فراز سکو آوردند. منی که چهار ماه بود رفتن تو را باور نداشتم، امروز در این هوای گرم، آنچنان یخ کردم که عرقی سرد بر پیشانیام نشست. آری، تو واقعاً رفته بودی و ما پیکر بیجانت را نظاره میکردیم.
لحظهای که چشمم به آن تابوتِ مزین به پرچم ایران افتاد، به آن ردّ نور و آن جسم بیجانی که جانفدای ما شده بود، ناگهان چشمهایم سیاهی رفت، توان از تنم گریخت، پاهایم سست شد و دیگر تابِ سنگینیِ این حقیقتِ باورنکردنی را نیاوردم؛ بر زمین نشستم.
ای عزیز من، ای دلِ من!
ای رهبرم، ای جانم!
ای مراد من، ای پیرِ دوستداشتنیِ ما!
ای فروردینیِ شکوفهبار، ای بهارِ ما!
ای تاجِ سر، ای پدرِ همهی ما!
چقدر دلمان برای آن طنینِ مقتدرانه و آن ابهتِ بیهمتایت تنگ خواهد شد.
دلم برای لحظههایی تنگ شده است که سایهی سنگینِ بحرانها بر این خاک، تاریکی میافکند و اضطراب، امانمان را میبرید و چون خاری در دلهایمان فرو میرفت؛ اما تو، استوارتر از همیشه، به میان میآمدی؛ ایستاده، بیعصا سخن میگفتی و دلهرهی ما را رام میکردی. با گامهایی استوار و نگاهی بیهراس، به دلهای آشفتهی ما آرامش میبخشیدی.
یاد آن لحظههای ناب، گرامی.
چقدر دلم برای خندههایت تنگ شده است؛ خندههایی که دل را میلرزاند و مرا وامیداشت در دلم قربانصدقهات بروم و بیاختیار، اشکِ رضایت از حضورت، چشمهایم را لبریز کند.
اکنون که در میانهی این غمِ بزرگ، این سیلِ میلیونی و این سکوتِ سنگینِ برخاسته از فقدان تو ایستادهایم، تنها با خاطرهی تو و با امیدِ دیدارِ دوبارهات خود را تسلی میدهم. میدانم که تو در هر ذره از خاکِ این وطن و در هر تپشِ قلبِ هر مؤمنی حضوری زنده داری، و ما هرچه قویتر شویم، تو حاضرتر و خشنودتر خواهی بود.
ای رهبرم، ای عزیزِ دلم،
تو ایرانی قوی میخواستی و ما این آرزوی تو را محقق خواهیم کرد.
فی امان الله.
سارا اسدپور
