عجب آمدید...

عجب آمدید...
می‌نویسم: «جریان چیه؟» جواب می‌دهد: «به ما هم نمی‌گن، ولی انگار برنامه‌ی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا می‌ریم.» جوابش را که خواندم، دلم بی‌هوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معده‌ام به هم ریخت و پشت‌بندش، کم‌کم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعه‌ی درست‌وحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالی‌ام نبود چه می‌خوانم و هزار …
ادامه مطلب

به نیابت از یک شاگرد کوچک

به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو …
ادامه مطلب

منتظر قاب نهایی

منتظر قاب نهایی
حوالی نماز صبح و بین‌الطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداع‌گاه آخر شدیم. پله‌های عریض و طولانی را که رد می‌کردی، همان‌جا که نفست بالا نمی‌آمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت می‌افتاد به عکس آقا که میان حجره‌های مصلی، خوب چشم‌ها را اسیر جذبه‌اش می‌کرد. طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بی‌هوا به ما …
ادامه مطلب

اولین دیدار

اولین دیدار
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند …
ادامه مطلب

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بی‌شمارِ سیاه‌پوش، با پرچم‌های خون‌خواهی، ایستاده بودم؛ نه به‌عنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه به‌مثابه قطره‌ای از این دریا، و به‌عنوان منتظری که چشم‌به‌راهِ پیکری بود؛ پیکری از نور. در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دل‌شورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم …
ادامه مطلب

برسان سلام ما را

برسان سلام ما را
تا به‌حال آن حسِ بین خواب و بیداری را تجربه کرده‌اید؟ همان‌جا که هم می‌دانیم همه‌چیز واقعی است و کاملاً هوشیاریم، و هم شرایط آن‌قدر غیرقابل‌باور است که ذهنمان حقیقت را پس می‌زند و میان پذیرفتن و نپذیرفتنش دست‌وپا می‌زند. هر از گاهی به خودمان می‌آییم؛ انگار شخص دیگری را تماشا می‌کنیم که وسط آن شرایط نشسته است و ما هنوز به وضعیت قبلی‌مان چنگ می‌زنیم. وقتی از پله‌های دبیرستان …
ادامه مطلب