
تا بهحال آن حسِ بین خواب و بیداری را تجربه کردهاید؟ همانجا که هم میدانیم همهچیز واقعی است و کاملاً هوشیاریم، و هم شرایط آنقدر غیرقابلباور است که ذهنمان حقیقت را پس میزند و میان پذیرفتن و نپذیرفتنش دستوپا میزند. هر از گاهی به خودمان میآییم؛ انگار شخص دیگری را تماشا میکنیم که وسط آن شرایط نشسته است و ما هنوز به وضعیت قبلیمان چنگ میزنیم.
وقتی از پلههای دبیرستان بالا میآمدم، دقیقاً همین حال را داشتم. چند بار چشم چرخاندم تا خانم حداد را پیدا کنم و هر بار حقیقت، مثل پتکی بر سرم فرود آمد. نمیدانستم آن بالا، وقتی از درِ نمازخانه وارد شوم، قرار است با چه چیزی روبهرو شوم.
کفشهایم را دستم گرفته بودم و به سمت جاکفشی رفتم. انگار دستِ زمان مرا بلند کرد و شش سال به عقب پرتابم کرد. ورودیِ هفتم بودیم و با بقیهی بچهها جلوی جاکفشی مدرسه ایستاده بودیم. اولین بار بود مدرسه را میدیدیم و خانم حداد برایمان تور مدرسهگردی گذاشته بود. همانجا، جلوی جاکفشی، قصهی کفشهای سفید را تعریف میکرد. وسط حرفهایش هم صحبت به تولید ملی کشید؛ به اینکه همهی این کفشها ایرانیاند و اینکه چرا باید کفشها یکدست باشند.
به خودم آمدم و وارد نمازخانه شدم. نمیدانم مشکل از آنجا بود یا از خودم که حس کردم به سختی نفس میکشم. انگار ذرهذرهی هوای آنجا فشرده شده بود و نمیگذاشت هوا به ریههایم برسد.
مریم دستم را کشید و برای نماز جماعت در ردیف اول نشستیم. هنوز صدایش در گوشم بود که میگفت:
«بچهها، این صف اول رو پر کنین، بعد برین ردیفهای دیگه بشینین.»
آن روز میخواستم مطیعترینِ خودم باشم؛ به جبران همهی وقتهایی که حرفش را گوش نکرده بودم.
اذان را پخش کردند؛ همان اذانی که ظهرها از دفتر مدرسه پخش میشد. بعد از آن، همیشه تصویر خانم حداد در ذهنم تکرار میشد؛ با چادری که در دست گرفته بود و در قابِ چهارچوبِ در ایستاده بود و میگفت:
«حاجآقا الان میاد، ثواب نماز جماعت از کفمون نره.»
بعد از نماز، آقای یکتا آمد. تصاویر راهیان نور در ذهنم رژه میرفت و اشکهایم که از مدتها قبل خودشان را به پلکهایم میکوبیدند تا مجوز خروج بگیرند، بیتابتر از همیشه شده بودند.
آقای یکتا نزدیک میکروفن شد و گفت:
«نمیتونم صحبت کنم.»
با خودم گفتم حق دارد. میخواست از چه بگوید؟ از کدام خاطره؟ از کدام سفر راهیان؟ کدام شبِ شلمچه را برایمان تعریف کند؟
حاج حسین شروع کرد و از راهیان گفت. همزمان، دوباره دستِ زمان مرا با خودش برد. خودم را داخل اتوبوس دیدم. خانم حداد از شلمچه میگفت؛ از اینکه بچههای پارسال نتوانستند بروند و اینکه هر سال، هر دوره، رزقی از این سفر میگیرد و باید آن رزق را در تمام زندگیاش خرج کند.
نگاهم را از خاطرهی خانم حداد گرفتم و به قاب عکسش دوختم.
آقای یکتا میگفت خانم حداد همیشه دلسوز ما بود؛ همیشه، در هر حالتی، به فکرمان بود.
یاد هزار خاطره افتادم؛ شبهای تمرین تئاتر، برنامههای فرهنگی، اردوها... همیشه اولین نفر میآمد و آخرین نفر میرفت. خستگی در چشمهایش موج میزد، اما موجِ اشتیاق از آن هم پررنگتر بود و چشمهایش را درخشان میکرد.
وسط صحبتها، ناگهان گفتند:
«بچهها، خانم حداد اومده...»
بدنم جلوتر از ذهنم عمل کرد. بیاختیار بلند شدم؛ درست مثل همیشه که یکی از بچهها بیرون کلاس میایستاد و همین که خانم حداد را پایین پلهها میدید، میگفت:
«بچهها، خانم حداد اومدن.»
بعد همه بلند میشدیم. او وارد کلاس میشد و با همان لحن خاص خودش سلام میکرد.
اما این بار چشمم به تابوتی افتاد که روی دستها وارد میشد.
روی آن نوشته بود:
«شهیده زهرا حداد عادل.»
برخلاف همهی وقتهایی که چشم در چشمش میشدم و لبخند میزدم، این بار با صدای بلند گریه کردم. از جایی به بعد، فقط صدای جیغهای خودم را میشنیدم که بیاجازه از درونم بیرون میآمدند.
روی زمین افتادم و مریم دستم را گرفت تا بلند شوم.
به هر جانکندنی بود، خودم را به کنار تابوت رساندم.
دو دقیقه، اشکهایم خشک شدند.
آیا این من بودم که اینجا ایستاده بودم؟
آیا این نامِ خانم حداد بود که میان پرچم ایران قاب گرفته شده بود؟
پس ما چطور هنوز زنده بودیم؟
این کلمهی «شهیده» که با رنگ قرمز پشت نامش نشسته بود، چه معنایی داشت؟
صدای خانم حداد در ذهنم پیچید؛ همان کلاس جامعهشناسی که از نمادها میگفت. میگفت رنگها نمادند؛ حتی پرچم کشورها هم نمادند.
پس نام تو، روی این تابوت که پرچم ایران آن را در آغوش گرفته بود، نماد چه بود؟
با خودم گفتم شاید بعد از این همه دویدن، بعد از این همه تلاش برای به حرکت درآوردن ما، خسته شدهای؛ مثل همان شبِ راهیان که از خستگی به دیوار تکیه دادی و پنج دقیقه خوابت برد.
شاید حالا هم فقط خوابیدهای تا دوباره جان بگیری و باز دست ما را در پیچهای بعدی زندگی بگیری.
برای همین، وقتی آقای حداد جلو آمد، مشتی گلبرگ روی
تابوتت ریخت و دوباره تابوت را روی دستها بلند کردند، دستم را میان جمعیت بالا آوردم و صدایت زدم؛ که دستم را بگیری.
بدون تو بلد نیستم پیچِ بعدیِ جاده را چطور ببینم.
میدانم صدایمان را شنیدی؛ چون همیشه دلسوزمان بودی.
یادت هست میگفتی در جشنوارههای تئاتر، همیشه آخرین نفری که از صحنه پایین میآید، خودت هستی؟
حالا هم همهچیز تمام شد و دیدن نامت روی آن تابوت، زیر پرچم سهرنگ ایران که آرامآرام میان جمعیت از در خارج میشد، صحنهی آخر این نمایش بود.
گر از این کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران، برسان سلام ما را.
باور کن که ابرم و طوفانم از تو شد
سختیِ گریه و دلآسانم از تو شد
گفتی نمیروی تو، و گفتند رفتهای
من در خودم شکستم و بارانم از تو شد
پیچیده در هم است تمامِ غمم، ببین
آشفتهام؛ تمامِ پریشانم از تو شد
این نامِ توست بر دلِ پرچم سهرنگ؟
پشتِ در است مرگ و غزلخوانم از تو شد
من بودم آن کویرِ جدا مانده از نگاه
اردیبهشتِ گرمم و آبانم از تو شد
من بیخبر ز قله و از اوجِ روشنی
دادی نشان، و حالِ پریشانم از تو شد
دستم رها نکن که ندانم مسیرِ عشق
دنیا کویرِ وحشت و رخشانم از تو شد
زینب قائمپناهی
