اولین دیدار

اولین دیدار
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند …
ادامه مطلب

از دلتنگی تا همسایگی

از دلتنگی تا همسایگی
وقتی با خواندن خبر متوجه شدم محل تدفین شما کنار سلطان خراسان است، با خودم گفتم: «چه سعادتی!» خانم حداد از دنیا چیزی بیشتر از این نمی‌خواست. در آن لحظه هم در خود فرو ریختم و هم برای شما خوشحال شدم. در خود فرو ریختم و قلبم، مثل آجرهای خانه‌ی ساده‌ی شما پس از اصابت موشک، تکه‌تکه شد؛ چرا که نمی‌خواستم بپذیرم آغوشی که حسش کرده بودم، حالا قرار است …
ادامه مطلب