
وقتی با خواندن خبر متوجه شدم محل تدفین شما کنار سلطان خراسان است، با خودم گفتم: «چه سعادتی!»
خانم حداد از دنیا چیزی بیشتر از این نمیخواست. در آن لحظه هم در خود فرو ریختم و هم برای شما خوشحال شدم.
در خود فرو ریختم و قلبم، مثل آجرهای خانهی سادهی شما پس از اصابت موشک، تکهتکه شد؛ چرا که نمیخواستم بپذیرم آغوشی که حسش کرده بودم، حالا قرار است تا ابد همآغوش خاک شود...
و خوشحال بودم؛ لحظهی خواندن خبر، برق چشمهایتان در ذهنم نقش بست؛ همان برقی که در انجمن شعر و ادب در چشمهایتان درخشید، وقتی از شما پرسیدم: «تا به حال شعر سرودهاید؟» چشمهایتان برق قشنگی زد و گفتید: «بله، یک شعر برای امام رضا.»
وقتی درخواست کردم برایمان بخوانید، گفتید: «توی گوشی بود و حالا گوشی ندارم.» و چه شیرین بود آن برق چشمها که گواهی میداد ارتباط میان شما و امام رضا چیزی فراتر از تصور من است.
حالا که خوب فکر میکنم، از این به بعد هر بار زائر امام رضا باشم، مهمان شما و آقا و بشریخانم و زهرا کوچولو و آقای مصباح هم خواهم بود. از این پس، اگر بچههای فرهنگ همزمان در مشهد باشند، بدون قرار قبلی همدیگر را میبینند و میدانند کجا باید یکدیگر را پیدا کنند.
من حتی عشق به امام رضا را از شما یاد گرفتم. مثلاً وقتی نام امام رضا میآمد و اشک در چشمهای شما موج میزد، با خودم میگفتم: «تو چرا از دلتنگی اشک در چشمهایت جمع نمیشود؟»
آن روزها نمیدانستم روزِ نبودن شما و آقا، مهمان همیشگی من همین اشک خواهد بود؛ اشکی که از دلتنگی میآید.
این روزها آنقدر دلم بهانهگیر شده است که نه فقط برای آقا و شما و فاطمهسادات، که برای کربلا و امام رضا هم دلتنگ است...
بعد از تشییع آقا و شما، برای همهی ما ضروری است به پناهگاهی پناه ببریم؛ جایی که بتوانیم به جای همهی این روزها گریه کنیم و به شانههای خستهمان ــ که مدتهاست تکیهگاه میلهی پرچم بودهاند ــ اجازه بدهیم از شدت گریه بلرزند و خالی شوند...
حالا یا پناه عراقی، یا پناه همسایه؛ همان پناهی که پناه شما بود و حالا میزبان شماست...
محیا محمددوست
پایه هشتم
