عجب آمدید...

عجب آمدید...
می‌نویسم: «جریان چیه؟» جواب می‌دهد: «به ما هم نمی‌گن، ولی انگار برنامه‌ی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا می‌ریم.» جوابش را که خواندم، دلم بی‌هوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معده‌ام به هم ریخت و پشت‌بندش، کم‌کم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعه‌ی درست‌وحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالی‌ام نبود چه می‌خوانم و هزار …
ادامه مطلب

خادمِ وداع

خادمِ وداع
از همان لحظه‌ی ورود، پیش از آنکه مهمان‌ها از راه برسند، در نگاه تک‌تک همکاران و دخترانش غمی نشسته بود که گویی ریشه در جان داشت؛ غمی که صدایش هر سکوت و هر آوایی را در خود می‌بلعید. تعدادی از بچه‌های هر پایه که پیش از شروع مراسم خود را رسانده بودند، در اتاقی جمع شدند. ما دهمی‌ها هم حلقه زدیم دور هم، تا شاید بار سنگین این غم را …
ادامه مطلب

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد
در نخستین مواجهه‌ام با فرهنگ، کمی برای آمدن تردید داشتم. وقتی فضای ساده، کوچک اما دلبازش را دیدم، جا خوردم. تصور می‌کردم مدرسه عروس آقا باید تجملاتی و پر از خدم و حشم باشد؛ اما آنچه دیدم، سادگی دلنشینی بود که بعدها فهمیدم شبیه صاحب همان خانه است. آن روز گذشت و چندی بعد، پس از تماس قبولی، قرار شد برای مصاحبه به مدرسه بروم. دمِ در که رسیدم، باز هم …
ادامه مطلب

درس عاشورا، رسم شهادت

درس عاشورا، رسم شهادت
امروز، ۱۰ محرم ۱۴۴۸ و اولین عاشورای بدون شماست. امروز ۱۱۸ روز است که نیستید. در این یک دهه محرم که گذشت، خیلی به شما و شهادتتان فکر کردم؛ به شما و درس‌هایی که از عاشورا و سیدالشهدا گرفتید؛ درس ایستادگی، صبر، مجاهدت، تسلیمِ خدا بودن، مقاومت و خیلی‌های دیگر و تک‌تک این درس‌ها در رفتارتان متجلی بود. تمام تلاشتان را می‌کردید تا آن‌ها را به ما نیز بیاموزید و با شهادتتان، …
ادامه مطلب

از دلتنگی تا همسایگی

از دلتنگی تا همسایگی
وقتی با خواندن خبر متوجه شدم محل تدفین شما کنار سلطان خراسان است، با خودم گفتم: «چه سعادتی!» خانم حداد از دنیا چیزی بیشتر از این نمی‌خواست. در آن لحظه هم در خود فرو ریختم و هم برای شما خوشحال شدم. در خود فرو ریختم و قلبم، مثل آجرهای خانه‌ی ساده‌ی شما پس از اصابت موشک، تکه‌تکه شد؛ چرا که نمی‌خواستم بپذیرم آغوشی که حسش کرده بودم، حالا قرار است …
ادامه مطلب

صد روز زیر آسمانِ بی‌تو

صد روز زیر آسمانِ بی‌تو
صد روز از آن صبح سرد و غریب گذشت؛ صد روزی که با محنت، غم و سختی سپری شد. در پسِ غمی که بر دل‌مان نشسته بود، گاه‌گاهی می‌خندیدیم؛ اما نه از سرِ شوق و ذوق، بلکه با لبخندی توخالی؛ لبخندی که با دیدن صورت خندان دیگران، غبار غم می‌گرفت و به هوای خنده‌های شما، دلش بارانی می‌شد. داغِ رفتنِ معلمی چون شما؛ معلمی که در لحظه‌لحظه‌ی زیستن، در قامت …
ادامه مطلب

رازی سربه مهر

رازی سربه مهر
حسرتِ درکِ این راز را که او چگونه هرگز فرسوده نمی‌شد، با خود به گور خواهم برد؛ او هرگز رازش را به من نگفت... البته که او اهلِ فاش کردنِ رازهایش برای هیچ‌کس نبود. نمی‌دانم، شاید اگر روزی قلبِ رنجور و ضعیفش را با تیغی از جنس نور بشکافیم، واژه‌ها و ناگفته‌های بسیاری در آن بیابیم؛ کلماتی درهم‌ریخته و بی‌شمار، از جنسِ کریستال‌های شکسته و بُرنده. کلماتی که اگر بر …
ادامه مطلب

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام
آیا می‌دانید از کدامین وادیِ نور برایتان می‌نویسم؟ از سرزمینی که آسمانش به سجده افتاده و زمینش بوسه‌گاه فرشتگان است؛ جایی که خورشید تابشی شرمگینانه دارد و ماه، چون مادری نگران، بر گهواره‌ی دلتنگیِ زمین می‌تابد. از کربلای معلی برایتان می‌نویسم، ای معلمِ به افلاک پیوسته!  نمی‌دانم از کجا آغاز کنم؛ از دلم که در اولین لحظه‌ی ورود به نینوا لرزید، یا از حضورِ شما که انگار حتی اینجا هم …
ادامه مطلب

میان گل‌ها و هرگز

میان گل‌ها و هرگز
  گذر از خاطرات با تو غم شیرینی دارد،که من با تو هرچند کوتاه چیز ها تجربه کردم . شیرین است چون تو در آنی و غم انگیز است چون تو دیگر نیستی …. اما این گل که من را به خاطره ای از تو برد ... پارسال جشن نیمه شعبان رو یادت می آید؟ پیگیر کار های گیفت ها و دکور بودم و جواب نمیدادی و بعد چند روز …
ادامه مطلب

چای تلخی که به لب نرسید

چای تلخی که به لب نرسید
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانه‌ای شده بود که دور شمع دلِ سوخته‌ام می‌چرخید. گوشه‌ای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه می‌کردم و اشک‌هایم آرام‌آرام روی گونه‌هایم جاری می‌شد. از کوچک و بزرگ، همه آمده بودند و برای تو قرآن می‌خواندند. سرخیِ قاب «معلم شهید» خونم را به جوش می‌آورد و تپش قلبِ منتظرم تندتر می‌شد. چشمم به گل‌های مریم کنار قاب …
ادامه مطلب