مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او
  او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سال‌هاست، گوشه به گوشه‌اش را با “او” بوده‌ام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشه‌های بدون “او” باقی مانده. اما مگر می‌توان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همه‌چیز مثل همیشه بود. مغازه‌های نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، …
ادامه مطلب

معلمی که رفت، اما ماند

معلمی که رفت، اما ماند
      در دوران غیبتت بعد از جنگ ۱۲ روزه هرشب خواب شهادتَت را می‌دیدم؛ چشم‌‌هایم را که باز می‌کردم چند قطره ای اشک جاری می‌شد؛ تا دقیقه ها روی تخت می‌ماندم و به سقف خیره می‌شدم؛ بعد از بلند شدن از روی تخت هم تا ساعت ها ناراحت و در خودم بودم  بی‌قرار روزی می‌شدم که نکند نباشی. بعد از شهادتت خواب می‌دیدم زنده ای. در بستر بیماری …
ادامه مطلب