ادامه مطلب
مدرسهای پر از او؛ خالی از او

او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمیتوانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سالهاست، گوشه به گوشهاش را با “او” بودهام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشههای بدون “او” باقی مانده. اما مگر میتوان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همهچیز مثل همیشه بود. مغازههای نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، …

