مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او
  او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سال‌هاست، گوشه به گوشه‌اش را با “او” بوده‌ام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشه‌های بدون “او” باقی مانده. اما مگر می‌توان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همه‌چیز مثل همیشه بود. مغازه‌های نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، …
ادامه مطلب

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  
(شعاری روی بنری بزرگ روی دیوار؛ چیزی که هر روز اولین نگاه‌های ما روی آن قفل می‌شد.) به‌عنوان فرهنگی‌ای که تا فردا باید پاورپوینت پژوهشش را آماده کند، جمعه گزینه دو دارد و تکلیف‌های عیدش هم به‌خاطر مریضی عقب مانده، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شده است… اما دیدم تا این متن را ننویسم، نه قلبم و نه مغزم آرام نمی‌گیرد. چند دقیقه قبل مصاحبه‌ای دیدم. در آن برنامه به …
ادامه مطلب

نوروز بی بهار

نوروز بی بهار
هرسال قبل از عید در تکاپوی چیدن سفره هفت سین بودم. از هفته‌های قبل مدل دکورهای مختلف را به دقت وارسی می‌کردم و به جزئیات چیدنش دقت می‌کردم و آخر همه را کلافه می‌کردم. چرا؟! چون یکسره باید شنونده‌ی ایده‌های مختلفم می‌بودند و آخر سر هم که پا به پای من بازار گل و بازار های مختلف را می‌آمدند تا آن چیزی که مدنظرم بود را پیدا کنم! اما امسال …
ادامه مطلب