قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  


(شعاری روی بنری بزرگ روی دیوار؛ چیزی که هر روز اولین نگاه‌های ما روی آن قفل می‌شد.)
به‌عنوان فرهنگی‌ای که تا فردا باید پاورپوینت پژوهشش را آماده کند، جمعه گزینه دو دارد و تکلیف‌های عیدش هم به‌خاطر مریضی عقب مانده، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شده است… اما دیدم تا این متن را ننویسم، نه قلبم و نه مغزم آرام نمی‌گیرد.
چند دقیقه قبل مصاحبه‌ای دیدم. در آن برنامه به یکی از ویژگی‌های حضرت آقا و امام اشاره شد: می‌خواستند و عملی می‌کردند.
از سخنرانی ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ آقای خامنه‌ای نقل کردند: "در زمانی که نه نیرو بود، نه تجهیزات و نه اسلحه، امام فرمودند خرمشهر باید آزاد شود. گفتند همه ما می‌دانستیم خرمشهر باید آزاد شود، اما چگونه؟"
اما یک چیز را هم می‌دانستیم: وقتی امام می‌گویند باید بشود، یعنی قطعاً می‌شود.  
و شد.  
خرمشهر آزاد شد.
حضرت آقا هم بارها بر قدرت نظامی و موشکی ایران تأکید داشته‌اند. در همان مصاحبه گفتند: در اولین آزمایش‌های پرتاب موشک، شهید طهرانی‌مقدم موشک را با موفقیت پرتاب کردند، اما محل اصابت با هدف فاصله داشت. با این حال، در آن زمانی که کسی فکر نمی‌کرد ایران حتی بتواند یک چیز را هم خودش بسازد، همین پرتاب موشک موفقیتی عظیم بود.
ادامه دادند: وقتی خدمت آقا رفتند و گزارش دادند، آقا فرمودند: «خب، حالا نقطه‌زنش را بسازید!»
این‌ها را شنیدم… و در تک‌تک لحظه‌های شنیدن این حرف‌های مملو از امید، اقتدار و توانستن، مدام تصویر خانم حداد و شباهت کارهایشان جلوی چشم‌هایم بود. چقدر شبیه…
یادم می‌آید اوایل که به فرهنگ آمده بودم، از این همه دویدن‌ها و برنامه‌هایی که برای بچه‌ها می‌چیدند حیرت کرده بودم.  
قبلاً هم از پشتکار و امید به موفقیت آقا زیاد شنیده بودم؛  
اما شنیدن کِی بود مانند دیدن؟
حالا بعد از دیدن خانم حداد، آن امیدی که درباره آقا می‌شنیدم برایم خیلی قابل باورتر شده بود.  
در این دو سه سال که تقریباً هر روز خانم حداد را می‌دیدم، هر روز امید در چشمانش و معجزه تلاشش در وجودم محکم‌تر می‌شد.
چقدر شایسته بودید… 
چقدر ایستادن کنار بزرگ‌ترین قهرمان عصرمان برازنده شما بود.
حالا که فکر می‌کنم، آن همه همت، آن همه تلاش و امید، آن‌قدرها هم عجیب نبود…  
چقدر شهادت در کنار امامت می‌نشیند…  
چقدر «عروس آقا بودن» کنار نامت زیباست.

 

به قلم فاطمه حسینعلی | پایه دهم

۵
از ۵
۱۰ مشارکت کننده