مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او

 

او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سال‌هاست، گوشه به گوشه‌اش را با “او” بوده‌ام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشه‌های بدون “او” باقی مانده. اما مگر می‌توان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همه‌چیز مثل همیشه بود. مغازه‌های نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، کوچه‌ی یاسمن و آن سفارت همیشه مستقرش و درمیانه‌ی کوچه، دبیرستان دخترانه‌ی فرهنگ. پیاده شدم. تظاهر می‌کردم که همه‌چیز عادی است و من هم همان دانش‌آموز یک ماه پیش هستم. از پله‌های پیش‌دانشگاهی بالا رفتم و در مقر همیشگی اردوهای مطالعاتی‌ام ساکن شدم. ردیف اول، نیمکت کنار پنجره. همیشه آن‌جا می‌نشستم و به ماشین سفید رنگی که گاهی، ساعت‌ها پس از تعطیلی مدرسه آن‌جا پارک شده بود، نگاه می‌کردم. گاهی بعد از غروب خورشید می‌رفت و گاهی کمی پس از رفتن بچه‌ها. هر از چندگاهی سرم را از روی دفتر و کتاب‌هایم بلند می‌کردم تا ببینم رفته یا هنوز مشغول باز کردن گره‌های ناگشودنی ست. اما امروز، خبری از آن ماشین سفیدرنگ نبود. همانی که دیگر هیچوقت نمی‌بینمش. نه آن را و نه “او” را. سرم را از پنجره برمی‌گردانم و تلاش می‌کنم بیشتر بر‌نوشته‌های کتاب متمرکز شوم. دنباله‌ی هندسی… یعنی حالا بدون “او” چه می‌شود؟ ضابطه‌ی تابعی… با جای خالی‌ “او” چه کنم؟ رابطه‌ی بازگشتی… مگر جایی دراین مدرسه یافت می‌شود که اثری از “او” باقی نمانده‌باشد؟… زنگ می‌خورد. عزمم را جزم می‌کنم که وارد ساختمان اصلی دبیرستان شوم. هرقدمی که برمی‌داشتم، خاطرات “او” پررنگ تر می‌شدند. به سکوی کنار کتابخانه می‌رسم. آخرین صبحگاه دانش‌آموزیمان: « خب هدیه‌ی ما امروز برای شما اینه که یه دور دورحیاط بدویین، بدو ببینم/ صدای خنده‌اش…» جلوتر می‌روم. در را باز می‌کنم و وارد کوریدور می‌شوم. اینجا همان جایی ست که مرا از پا درمی‌آورد. دورتادورش ردی از “او” به‌جامانده. رد همخوانی‌هایش هنگام سرود، رد زنگ‌های انقلابی که می‌زد، رد چهره‌ی خسته‌اش بعد از جلسات طولانی، رد…« وای به حال ما اگه قراره باشه اینطوری توی جشنواره تاتر سرود بخونین، با عربیاشم اگر میتونین همخوانی کنین» چندقدم جلوتر می‌روم. دقیقا روبه‌روی کتابخانه، همان‌ جشن روز دانش‌آموزی که با بازیگری “او” محقق شد. « ما از شما بعنوان ارشدای مدرسه یه توقعی داریم، آبروی ما رو بردین» بعد هم آن لبخند بزرگش که به ما فهماند خطایی از ما سرنزده و این ابراز ناراحتی غیرواقعی، مقدمه‌ای برای مراسم روز دانش آموز است. آخرین روز دانش آموز ما. جلوتر می‌روم. مقابل آشپزخانه. آن روز که بی‌محابا گفتم چقدر جای یک لیوان قهوه خالی‌ست و صدایم را شنید. «خودم پودر قهوه آوردم گذاشتم تو کمد، الان می‌رم براتون یه قهوه‌ی خوشمزه درست می‌کنم» گام برمی‌دارم تا به در سایت می‌رسم. همان روزگاری که درمیانه‌ی راه هنرستان و دبیرستان بودم و هرپنجشنبه به آغوش امن فرهنگ برمی‌گشتم. روی صندلی، مقابل کامپیوتر نشسته بودم که ناگهان دیدمش. بیرون دویدم و درآغوش گرفتمش. «خوش اومدی» روی‌ دیوار مقابلم، خط مشی جشنواره‌ی تئاتر دبیرستان ترسیم شده، همان که موتور محرکش “او” بود. چه درفرآیند تولید و چه در روز اجرا. «اسم نمایشنامه‌ای که گفتی رو بگو برم کتابشو بخرم، برای این ایده‌ات هم دوتا پرده سبز داریم، ببین اندازه‌اش مناسبه یا نه؟» از راهروی روابط عمومی می‌گذرم و درنقطه‌ای‌ متوقف می‌شوم. نقطه‌ای که درآن “اتاق فرهنگی” واقع شده. اگر بپرسند رفتنش بیش از همه کدام نقطه را بی‌وجود کرده، می‌گویم همین نقطه. همین نقطه که درتمام طول تحصیلم مأمن و پناهگاهم بود. از “او” در این نقطه، سرشار از خاطره‌ام، خاطراتی که اکنون هرکدام در روحم حفره‌ای ایجاد کرده و هرروز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. از آن روز که بعد از جنگ دوازده روزه نامه‌اش بدست معلمان رسیده بود و با خواندنش سیلی از اشک را روانه‌ی کاغذ می‌کردند به یاد دارم تا آخرین باری که با تمام مشغله‌اش جمعمان کرد تا بگوید علت افزایش ناگهانی قیمت‌ها چیست، همان جلسه‌ای که قرار بود ادامه پیدا کند تا بازهم برایمان از اقتصاد و سیاست بگوید اما ادامه نیافت و ناتمام، تمام شد. روی تک تک صندلی‌های چوبی اتاق می‌بینمش، سررسیدش روی میز و مداد سیاه در دستش. نگاهم به شیشه‌ی میز می‌افتد که روزگاری شکسته بود. «این شیشه خیلی خطرناکه، مراقب دستتون باشین» روی کمد مثل همیشه، چند دفترچه‌ی سرود جا خوش کرده. «برای جشنواره تاتر، چندتا سرود قشنگ درمورد ایران میخوایم، پیدا کردین بگین بهم»

انگار بعد از رفتنش، تبدیل به ذرات کوچکی شده‌بود و درهمه جا پراکنده بود. هرکجا که می‌رفتم می‌شنیدمش، می‌دیدمش، یادش می‌کردم. از در ورود دانش‌آموزان، بیرون می‌روم. به سمت حیاط راه می‌افتم و به پله‌های فلزی می‌رسم. همان که مدت زیادی پاتوقمان شده بود و زنگ‌های تفریح به سمتش هجوم می‌بردیم. «از پله‌ی پنجم بالاتر نرین، خدایی نکرده میفتین، یه اتفاقی براتون میفته» چطور ممکن است همه‌جا باشد؟ انگار اگر “او” را از میان خاطراتم پاک کنند، خرده چیزی برایم باقی می‌ماند که نمی‌دانم با آنها چه کنم؟ به سمت حیاط پیش‌دانشگاهی می‌روم، به یاد آن روز که پس از مدت‌ها بی‌خبری برگشت. با خودم می‌گویم نمی‌شود این‌بار هم ناگهان مخفی و سرزده بیاید؟ «دم‌در راهم ‌نمیدادن، نمی‌ذاشتن بیام تو، به هزارتا بدبختی تونستم بیام/ آرام می‌خندد».به میله‌های سبز رنگ پیش‌دانشگاهی می‌رسم و زنگ می‌خورد. من مانده‌ام و نبودنش که هزارتکه شده و درلابه‌لای زندگی‌ام پنهان شده. هرروز و هرلحظه‌ای قطعه‌ی جدیدی از پازل نبودنش نمایان می‌شود. هرروز بیش از پیش می‌فهمم که زیستن در فرهنگ بدون “او” چقدر سخت است. انگار صرفا به لفظ می‌توانم ادعا کنم که “او” نیست. انگار فقط در نوشته‌ها “او” تنهایمان گذاشته… تا همیشه می‌نویسم‌ برای “او”، همانی که قد علم کرد تا به راستای وجودش، پشت و پناه ایران باقی بمانیم و قطعه‌ای شویم از پازل وطن؛ بمانیم و بدانیم که با پای‌کار ماندن ما این تصویر کامل و بی‌نقص، جلوه می‌کند. با ماندن ماست که این سرو کهن، راست‌قامت باقی می‌ماند و درعمق خاک، ریشه می‌دواند.
تقدیم به شهیده فرهنگ

۵
از ۵
۳۱ مشارکت کننده