
در دوران غیبتت بعد از جنگ ۱۲ روزه هرشب خواب شهادتَت را میدیدم؛
چشمهایم را که باز میکردم چند قطره ای اشک جاری میشد؛ تا دقیقه ها روی تخت میماندم و به سقف خیره میشدم؛ بعد از بلند شدن از روی تخت هم تا ساعت ها ناراحت و در خودم بودم
بیقرار روزی میشدم که نکند نباشی.
بعد از شهادتت خواب میدیدم زنده ای. در بستر بیماری هستی
بهصورت مخفیانه به دیدارت میآیم.
حسرت دیدارت ماه ها به دلم ماند اما در خواب و خیالاتم وقت زیادی با تو گذراندم و فرصت دیدارت بسیار بود.
حالا ۴۰ روز از شهادت مظلومانهی تو میگذرد.
در طول این ۴۰ روز به این فکر میکردم تو که آدم ماندن در خانه آن هم در دوران جشنواره تاتر نبودی.
فکر میکردم اگر آن روز هم مثل همیشه ۷ صبح که در مدرسه باز میشد و فاطمه سادات از آن وارد میشد و توهم پشت او آرام آرام وارد میشدی؛
اگر تو آن روز هم مثل تمام روز های هفته حتی روز هایی که روز کار تو نبود به مدرسه میآمدی، ما تو را داشتیم!
اما افسوس که باید میماندی تا شهید شوی.
آه و افسوس که ما تو را آن روز از دست دادیم.
در طول این ۴۰ روز هرجایی که میرفتم و هرصدایی که میشنیدم و هرچیزی که میدیدم تو به فکرم دوباره سری میزدی.
تو به آرزویت رسیدی
به قول یکی از بچه ها پاداش یک عمر زندگی شهادتگونه ات را گرفتی
داستان چند صد دختری که با رفتن تو داغی دیدند که هیچوقت سرد نخواهد شد هم جدا
اما چگونه وقتی پسربچه ای را میبینم برای محمدامین خون گریه نکنم؟ تصویری که چند سال دیدم مرا تا ساعت ها غمگین نکند؟
هروقت که به مدرسه میآمد مانتوی شمارا از پشت میگرفت و هرجا میرفتید دنبال شما میآمد و یواشکی ما را نگاه میکرد
با او که صحبت میکردیم از خجالت حرفی نمیزد
همیشه پشت شما قایم میشد
حالا اگر جایی غریبی کند یا خجالت بکشد پشت چهکسی برود و به چه کسی پناه بیاورد؟
یا اگر دختری میبینم چگونه یاد فاطمهسادات تو نیوفتم که هرکس شما را میدید همان اول متوجه رابطهی صمیمانه و پرعشق مادر دختری شما میشد و حسودی میکرد به آن
وقتی از جنب و جوش های تمام نشدی های فاطمه سادات سرهکلاس برای ما حرف میزدی میخواستی حرص بخوری اما ذوقت به خوبی قابل تشخیص بود
میدانم خودت حواست به دل عزادار فرزندانت هست
که آرام و قرار نمیگیرند مگر با آغوش تو
دقیقا مثل همهی ما!
که حسرت آغوشت تا ابد بر دل هایمان میماند
ما فرزندان تو نبودیم آری
اما جنس غم ما از جنس غم فرزندان تو است
برای ما هم دعا کن
میدانم که دعا میکنی
ما هم فقط با آغوش شما و
پیچیدن صدای شما در کورودور آرام میشویم!
با پشت میز نشستن و گوش دادن به درس شما
به خاطرات شما
با نگاه کردن به آن چشمان
با یکبار دیگر سرود خواندن با شما
خندیدن و تعریف کردن و حرف زدن و وقت گذراندن.
هنوز وقتی "شهیده" را کنار اسم تو میبینم برایم قابل باور نیست
میخواستم که بمانی و نروی
اما خودخواهیست
تو رفتی خانم حداد
برای همیشه
اما بیشتر از هروقت دیگه ای جمله ای که همیشه فکر میکردم کلیشه ای بیش نیست را درک میکنم؛
|شهدا زنده اند|
کنار منی و حضورت را به خوبی حس میکنم
بیشتر از هروقت دیگهای.
خانم حداد عزیزم؛
ذره ای از این داغ کم نشده. از داغ نبود تو و از داغ رفتنت
ما هنوز مثل روز اول عزاداریم
دقیقا عین لحظه ای که خبر شهادت شما را شنیدیم متعجیم
حس همان حس است.
حس آوار و خرابی بر سرمان.
تو آنقدری برایمان نشانه گذاشتی که تا همیشه به یاد تو بمانیم و برای تو اشک بریزیم.
تو تا همیشه در قلب و دل ما خواهی ماند و فراموش نخواهی شد.
این را قول میدهم
از طرف تک تک دخترانت که با رفتنت شکستند اما محکم ماندند
چون تو در تمامی سال ها همین را به ما یاد دادی و تو همین را میخواستی!
