صد روز زیر آسمانِ بی‌تو

صد روز زیر آسمانِ بی‌تو
صد روز از آن صبح سرد و غریب گذشت؛ صد روزی که با محنت، غم و سختی سپری شد. در پسِ غمی که بر دل‌مان نشسته بود، گاه‌گاهی می‌خندیدیم؛ اما نه از سرِ شوق و ذوق، بلکه با لبخندی توخالی؛ لبخندی که با دیدن صورت خندان دیگران، غبار غم می‌گرفت و به هوای خنده‌های شما، دلش بارانی می‌شد. داغِ رفتنِ معلمی چون شما؛ معلمی که در لحظه‌لحظه‌ی زیستن، در قامت …
ادامه مطلب

در امتداد رد گام‌های تو

در امتداد رد گام‌های تو
    دوباره باران آمد... و باران چه حرف‌هایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانه‌اش چقدر لال به‌نظر می‌رسم. یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است!  امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت می‌دود و می‌روید و می‌پیچد، من بیش از پیش دلتنگ …
ادامه مطلب

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه
  دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیه‌اش با تپش‌های مضطربِ عقربه‌های زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم می‌شد و شب‌هایش با طعم تلخ بی‌خبری به سحر می‌رسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفان‌های بی‌امان، قدم به حیاط مدرسه‌ای گذاشتیم که دیگر آن مدرسه‌ی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی …
ادامه مطلب

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشه‌ای، هنوز با شنیدن نامت مکث می‌کنیم، نفس می‌گیریم و دلمان می‌لرزد. روزهایی بود که حرف‌هایمان پراکنده بود؛ هرکسی جمله‌ای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانی‌های مادرانه‌ات و دیگری از دست‌هایی گفت که هر جا می‌رفتی بی‌صدا امید می‌بخشید. اما وقتی این نوشته‌های کوچک را کنار هم گذاشتیم، …
ادامه مطلب

چای تلخی که به لب نرسید

چای تلخی که به لب نرسید
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانه‌ای شده بود که دور شمع دلِ سوخته‌ام می‌چرخید. گوشه‌ای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه می‌کردم و اشک‌هایم آرام‌آرام روی گونه‌هایم جاری می‌شد. از کوچک و بزرگ، همه آمده بودند و برای تو قرآن می‌خواندند. سرخیِ قاب «معلم شهید» خونم را به جوش می‌آورد و تپش قلبِ منتظرم تندتر می‌شد. چشمم به گل‌های مریم کنار قاب …
ادامه مطلب

لا ملجأ الا الله...

لا ملجأ الا الله...
    شهر تهی از نفس‌های ساکنانش‌ شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیل‌ها لرزه به جان زمین می‌انداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …
ادامه مطلب

روایت نورچشم

روایت نورچشم
    محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطره‌ها یکی یکی از پس چشمانم می‌گذشت؛ اشک می‌شد و از صورت سردم سرازیر می‌شد.  مجری که سر صحبت را باز می‌کرد و می‌پرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار می‌کنیم که به جای درس؛ خاطره‌هایی که با آن لحن شیرینت روایت می‌کردی را بیشتر بشنویم‌.. آقا فرید صحبتش را …
ادامه مطلب

معلمی که رفت، اما ماند

معلمی که رفت، اما ماند
      در دوران غیبتت بعد از جنگ ۱۲ روزه هرشب خواب شهادتَت را می‌دیدم؛ چشم‌‌هایم را که باز می‌کردم چند قطره ای اشک جاری می‌شد؛ تا دقیقه ها روی تخت می‌ماندم و به سقف خیره می‌شدم؛ بعد از بلند شدن از روی تخت هم تا ساعت ها ناراحت و در خودم بودم  بی‌قرار روزی می‌شدم که نکند نباشی. بعد از شهادتت خواب می‌دیدم زنده ای. در بستر بیماری …
ادامه مطلب

دست‌خدا...

دست‌خدا...
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه هم‌قد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشک‌های ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفه‌ها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایه‌ی شما مقتدر شدیم را پررنگ‌تر کردید؛ …
ادامه مطلب

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند
لحظه‌ای میان اسفند و فروردین می‌شود لحظه‌ی تقدیر ما، همان لحظه‌ی تحویل سال. لباس‌های رنگی، سفره‌ی هفت‌سین و ماهی‌‌ قرمز کوچک درون تنگ می‌شود دلخوشی‌ کوچک و رنگین عید، می‌شود بهانه‌ی احسن‌الحال و طراوت زندگی. دعای تحویل‌سال را که می‌خوانند، دل می‌تکانند از غبار غم و آب می‌دهند باغچه‌ی کوچک وجود را. روی عزیزان را می‌بوسند و در آغوششان می‌گیرند.همه‌چیز در بهترین حال است و احوال همگان وابسته به بهار …
ادامه مطلب