
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشهای، هنوز با شنیدن نامت مکث میکنیم، نفس میگیریم و دلمان میلرزد. روزهایی بود که حرفهایمان پراکنده بود؛ هرکسی جملهای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانیهای مادرانهات و دیگری از دستهایی گفت که هر جا میرفتی بیصدا امید میبخشید. اما وقتی این نوشتههای کوچک را کنار هم گذاشتیم، فهمیدیم همهشان در یک نقطه جمع میشوند: تو.به نام زنی که داستانش فقط یک خاطره مدرسهای نیست؛ بخشی از مسیر زندگی ماست، بخشی از رشد ما، بخشی از قلب ما.
هر بار که یادت میافتیم، انگار زمان مکث میکند. دیر آمدم... اما وقتی رسیدم، دیدم به قدر تمام لحظاتی که نبودم، مهر تو هنوز میان دیوارهای خاکی مدرسه نفس میکشد. کاش فرمان تقدیر مرا زودتر به تو رسانده بود، حالا اما ماندهام با شبهایی که اخترهای خاموششان را در آسمان دلتنگی میشمارم. آن ستارهی دنبالهدار که از میان ما گذشت، تو بودی؛ روشن، مهربان، زودگذر و جاودانه.
خانم حداد عزیز، قلبمان هنوز همانقدر بیپرده تمنای نامت را دارد. بیا و لحظهای مرهم بیداریمان باش؛ خستهایم از دیدنت در رؤیا. میخواهیم صدای حضورت را بشنویم، همان صدایی که در میان دیوارهای مدرسه میپیچید و با هر واژهاش زندگی در ما میجوشید. هر آجر، هر تختهی سیاه و حتی گچهای رنگی کلاس، ردِ نوازش دستانت را به یاد دارند؛ دستانی که روی تخته و روی دل ما مینوشتند.
تو همیشه بودی، نه فقط در کلاسها که در زیر پوست لحظههای مدرسه. بیوقفه میدویدی از برنامهای به کاری دیگر، از دغدغهای به مسئولیتی دیگر؛ آرامش برای تو مفهومی نداشت، چون آرامش ما را بر دوش کشیده بودی. تو همیشه بودی، در پس تمام مراسمها و برنامهها. حضور داشتی اگرچه نامی از تو به میان نمیآمد و گمنام بودی؛ اما حضورت نبض حرکت ما بود. اگر حتی یکبار نبودی، کارهایمان به هم میریخت، ایدههایمان سرد میشد و خلاقیتمان ته میکشید. برای همین هر وقت کاری گره میخورد یا راهی پیدا نمیکردیم، بیاختیار میگفتیم: «حتماً خانم حداد راهش را میداند.» و همین جمله کافی بود تا دوباره امید در دلهایمان روشن شود و حرکت از نو آغاز شود.
میگویند «میم مثل معلم» یا «میم مثل مادر»، اما برای ما، هر دو یکی بودی. مهر و دلسوزیات نه یک نقش، بلکه ذات وجودت بود. هنوز تصویر سفر راهیان نور در ذهنمان زنده است؛ وقتی کنار سفره نشسته بودی و با همان شفقتِ مادرانه، ماست و زیره تعارف میکردی تا دلدرد نگیریم. چه سادگیِ زیبایی داشت آن لحظه، سادگیای که فقط از دلِ مادری میجوشد. آن روزها شاید درک نمیکردیم چه اندازه مراقبمان بودی، اما حالا میدانیم که تو روایت زندهی زندگی بودی؛ معلمی که «درس انسان بودن» میداد.
وقتی از مسئولیت، از ایستادن کنار حقیقت، از شجاعت حرف میزدی، تخته پر از کلمه نمیشد، دلهای ما پر از فهم میشد. صلابتت و اصرارت بر عقب نکشیدن، از ما انسانهایی ساخت که زمین خوردن را یاد گرفتند اما ایستادن را هم. هرگاه ناامید میشدیم، چشمانت جرقهی حرکت بود. و چه دلنشین میگفتی، با آن لبخند امضادارت: «امان از دست شما!» در همان لحظهها بود که میفهمیدیم پشت آن لبخند، عشق پنهانی به تکتک ما جاری است.
راستی، مگر چشمان شجاع و رنجدیدهات از یادمان میرود؟ همانهایی که مراقبتشان از شادیِ ما حکم بود. صدایت با آن لحن محکم و نگران، هنوز در گوشمان میگوید: «من اهمیت میدهم... به نمازتان، به دیالوگهایتان، به حال دلتان.» حتی وقتی خسته بودی، ما را به شادی دعوت میکردی: «بیایید، دست هم را بگیرید و سرود بخوانید.» همین عشق تو بود که ما را به هم پیوند داد و مدرسه را به خانهای پر از فهم و مهربانی بدل کرد.
حتی دردهای جسمیمان هم با دلسوزیات آرام میشد. آن روزی که از سردرد چشمهایم باز نمیشد، میان صفهای نماز پیدایم کردی و گفتی: «کیف آبگرم بذار.» و درد رفت… به همان سادگی که حرفت آرامش را بر قلبم نشاند. موقع رفتن، میان آن همه شلوغی باز مرا صدا زدی: «نذار سرت باد بخوره، مواظب خودت باش.» آخرین کلامت هم همین بود، وقتی لرز کرده بودم و مرا به اتاق بهداشت بردند، با نگرانی گفتی: «سلامتی از همهچیز مهمتره. هیچ درسی ارزشی ندارد اگر حالت خوب نباشد.» و آنروز معنای انسانیت را از تو آموختم؛ درسی ساده اما جاودانه.
خانم حداد، تو فقط معلم نبودی؛ نقطهی عطف بودی، نوری که راه را نشانمان داد. انقلابی آرام در دلهای ما. هیچوقت فکر نمیکردیم چنین دلبستهات شویم، اما حالا با همهی وجود میدانیم بودنت چقدر حیاتی بود. گاهی تصور میکنیم به سفری دور رفتهای، گاهی میگوییم در غیبتی کوتاهی تا بازگردی، اما لبخندت اولین چیزی است که با یادِ نبودنت احضار میشود. همان خندههای پرشور پای سفرهی افطار، هم
ان ذوق کودکانهات برای شاد کردن اطرافیان.
معلمِ شهید ما، زنی از تبار روشنایی، خستگیناپذیر و مؤمن؛ درد دوریات تمام نمیشود، اما میدانیم بعضی صداها هیچگاه خاموش نمیشوند، فقط از ارتفاع بالاتری در جان آدمها میپیچند. بعضی رفتنها، شکل دیگری از ماندن است. اگر امشب باد آرام از کنار پنجرههای کلاس گذشت و گچی بیصدا روی تخته لغزید، باور میکنیم که هنوز همینجایی… و درسِ فردا را از جانِ ما مینویسی.
راهت را ادامه میدهیم، با همان شعلهای که خودت در دلهایمان روشن کردی؛ شعلهای که هیچ دشمنی توان خاموش کردنش را ندارد. و هر بار که به یادت میافتیم، آن شعر را در دل زمزمه میکنیم؛ همان که همیشه ورد زبانت بود و از عشق و ایمان سخن میگفت:
«در طلبت رها شدم، درد شدم دوا شدم من نه منم، شما شدم، تا ز خود رها شدم... آب تویی کوزه تویی، آب ده این بار مرا … صبر ده این بار مرا.»
ایکاش ستارهای بودیم، گلی از ماه میچیدیم و در آسمان تقدیمت میکردیم. و حالا، در آستانه روز معلم، دلمان میخواهد بگوییم: اگر امروز کمی صبورتر قدم برمیداریم، اگر کمی محکمتر ایستادهایم، اگر دنیا را با چشم مهربانتری نگاه میکنیم، ردی از تو در ماست.
تو بخشی از زندگی مایی؛ بخشی که هیچچیز و هیچکس نمیتواند از قلبمان پاکش کند.
روزت مبارک… نه فقط چون روز معلم است، بلکه چون هر روزی که ما بهتر زندگی میکنیم، روزیست که تو در آن سهم داری.
با تمام دلتنگی، با تمام مهر، با تمام وفاداری از طرف دخترانت در دوره ۳۲
نوشته دختران پایه یازدهم
