خلأیی در دل شهر

خلأیی در دل شهر
از نخستین ساعات صبح، قم دیگر شبیه روزهای گذشته نبود. خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری داشتند و در میان رفت‌وآمد مردم، اندوهی سنگین جریان داشت؛ اندوه مردمی که آمده بودند تا آخرین دیدار را با کسی رقم بزنند که سال‌ها نام و حضورش با زندگی بسیاری از آن‌ها گره خورده بود. از هر گوشه‌ی شهر، قدم‌هایی به سمت یک مقصد می‌آمد؛ قدم‌هایی که هرکدام قصه‌ای از ارادت، خاطره و دلبستگی با خود …
ادامه مطلب

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه
  دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیه‌اش با تپش‌های مضطربِ عقربه‌های زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم می‌شد و شب‌هایش با طعم تلخ بی‌خبری به سحر می‌رسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفان‌های بی‌امان، قدم به حیاط مدرسه‌ای گذاشتیم که دیگر آن مدرسه‌ی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی …
ادامه مطلب

لا ملجأ الا الله...

لا ملجأ الا الله...
    شهر تهی از نفس‌های ساکنانش‌ شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیل‌ها لرزه به جان زمین می‌انداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …
ادامه مطلب

دست‌خدا...

دست‌خدا...
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه هم‌قد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشک‌های ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفه‌ها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایه‌ی شما مقتدر شدیم را پررنگ‌تر کردید؛ …
ادامه مطلب