خلأیی در دل شهر

خلأیی در دل شهر
از نخستین ساعات صبح، قم دیگر شبیه روزهای گذشته نبود. خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری داشتند و در میان رفت‌وآمد مردم، اندوهی سنگین جریان داشت؛ اندوه مردمی که آمده بودند تا آخرین دیدار را با کسی رقم بزنند که سال‌ها نام و حضورش با زندگی بسیاری از آن‌ها گره خورده بود. از هر گوشه‌ی شهر، قدم‌هایی به سمت یک مقصد می‌آمد؛ قدم‌هایی که هرکدام قصه‌ای از ارادت، خاطره و دلبستگی با خود …
ادامه مطلب

به نیابت از یک شاگرد کوچک

به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو …
ادامه مطلب