
از نخستین ساعات صبح، قم دیگر شبیه روزهای گذشته نبود. خیابانها حالوهوای دیگری داشتند و در میان رفتوآمد مردم، اندوهی سنگین جریان داشت؛ اندوه مردمی که آمده بودند تا آخرین دیدار را با کسی رقم بزنند که سالها نام و حضورش با زندگی بسیاری از آنها گره خورده بود. از هر گوشهی شهر، قدمهایی به سمت یک مقصد میآمد؛ قدمهایی که هرکدام قصهای از ارادت، خاطره و دلبستگی با خود داشتند.
بعضی از نیمهشب خود را رسانده بودند، بعضی از نخستین ساعتهای صبح راه افتاده بودند و بعضی هم در میان ازدحام جمعیت، آرامآرام به صفهای نماز و مراسم پیوسته بودند؛ اما همه با یک حس مشترک آمده بودند: بدرقهی کسی که رفتنش، داغی بزرگ بر دل بسیاری گذاشته بود.
مردم از هر سو میآمدند؛ پیر و جوان، زن و مرد. کسی آنها را جز خاطره و ارادتی که سالها در دلشان جا گرفته بود، فرا نخوانده بود. هرکس چیزی با خود آورده بود؛ یکی اشک، یکی دلتنگی، یکی خاطره، یکی قاب عکسی گلگرفته و دیگری پرچمی که نشانهی عهد و ارادتش بود. خیلیها فقط برای بدرقهی یک فرد نیامده بودند؛ آمده بودند با بخشی از زندگی خود وداع کنند؛ با روزهایی که نام او در خانههایشان شنیده میشد، با لحظههایی که حضورش دلشان را آرام میکرد و با خاطراتی که سالها در وجودشان مانده بود.
آنچه مردم بدرقه میکردند، فقط یک انسان نبود؛ بخشی از خاطرات و احساسات خودشان بود. بعضی آدمها آنقدر در زندگی دیگران حضور پیدا میکنند که نبودنشان تنها یک فقدان شخصی نیست؛ جای خالی بزرگی است که در دل جمعی از انسانها شکل میگیرد.
هرچه مراسم جلوتر میرفت، سنگینی این داغ بیشتر خودش را نشان میداد. جمعیت آرام پیش میرفت، اما دلها آرام نداشت. اشک در چشمها بود و اندوه بر سینهها سنگینی میکرد، اما هیچکدام مانع از حضور مردم نمیشد. قم در آن ساعتها فقط یک شهر نبود؛ صحنهی اندوهی بود که میشد آن را در چهرهی تکتک آدمها دید.
صحنها و خیابانها پر از جمعیت بود و هرکس، به اندازهی خودش، خود را شریک این وداع میدانست. نه اشکها شبیه هم بود و نه خاطرهها؛ اما همه در یک حس مشترک بودند: بعضی رفتنها فقط یک جای خالی بر جا نمیگذارند، بلکه بخشی از حافظه و جان آدمها را با خود همراه میکنند.
امروز بیشتر از آنکه روز بدرقه باشد، روز فهمیدن بود؛ فهمیدن اینکه برخی آدمها آنقدر در زندگی مردم ریشه میدوانند که رفتنشان فقط یک سوگ نیست، بلکه خلأیی است که ناگهان در دل یک شهر و یک ملت پدیدار میشود.
مردمی که آمده بودند، فقط برای ادای احترام نیامده بودند؛ آمده بودند بگویند دوست داشتن با رفتن پایان نمییابد. آمده بودند بگویند میشود کسی از میان جمع برود، اما از دلها نرود؛ میشود پیکری را بدرقه کرد، اما خاطرهای را نه و میشود کسی را بدرقه کرد، اما آن بدرقه تماماً یک پیمان بستن تازه باشد، یک عهد نو.
و اینگونه بود که وقتی غبار راه فرو نشست و جمعیت آرامآرام پراکنده شد، چیزی از سنگینی امروز کم نشد. شاید خیابانها خلوتتر شدند و صداها آرام گرفت، اما روایت این وداع در دلها ماند؛ نه فقط به خاطر انبوه جمعیتی که آمده بودند، بلکه به خاطر دلهایی که هرکدام تکهای از خاطرهی خود را تا آخرین قدم بدرقه کردند با جای خالی او. آنها سنگینی این اندوه را با خود بردند و درد یتیمی را تا همیشه بر روی قلب خودشان گذاشتند...
زینب لنگرودی
