خلأیی در دل شهر

خلأیی در دل شهر
از نخستین ساعات صبح، قم دیگر شبیه روزهای گذشته نبود. خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری داشتند و در میان رفت‌وآمد مردم، اندوهی سنگین جریان داشت؛ اندوه مردمی که آمده بودند تا آخرین دیدار را با کسی رقم بزنند که سال‌ها نام و حضورش با زندگی بسیاری از آن‌ها گره خورده بود. از هر گوشه‌ی شهر، قدم‌هایی به سمت یک مقصد می‌آمد؛ قدم‌هایی که هرکدام قصه‌ای از ارادت، خاطره و دلبستگی با خود …
ادامه مطلب

عجب آمدید...

عجب آمدید...
می‌نویسم: «جریان چیه؟» جواب می‌دهد: «به ما هم نمی‌گن، ولی انگار برنامه‌ی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا می‌ریم.» جوابش را که خواندم، دلم بی‌هوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معده‌ام به هم ریخت و پشت‌بندش، کم‌کم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعه‌ی درست‌وحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالی‌ام نبود چه می‌خوانم و هزار …
ادامه مطلب

منتظر قاب نهایی

منتظر قاب نهایی
حوالی نماز صبح و بین‌الطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداع‌گاه آخر شدیم. پله‌های عریض و طولانی را که رد می‌کردی، همان‌جا که نفست بالا نمی‌آمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت می‌افتاد به عکس آقا که میان حجره‌های مصلی، خوب چشم‌ها را اسیر جذبه‌اش می‌کرد. طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بی‌هوا به ما …
ادامه مطلب

وقتی نبودن، شکل دیگری از بودن است

وقتی نبودن، شکل دیگری از بودن است
  به یاد معلمی که نبودنش هم حضور است. آسمان آبی است و خورشید همچون همیشه می‌تابد. هوا دلپذیر است و درختان سرزنده‌اند؛ اما در صدای گنجشکان چیزی عادی نیست. گویی می‌خواهند پیامی را فریاد کنند، اما توان گفتنش را ندارند. بی‌قرار شاخه‌ها را عوض می‌کنند و مدام نامی را زیر لب می‌خوانند؛ نامی که برای من از هر صدایی آشناتر است.  با خود می‌اندیشم: نکند روز تولدتان نیز همین‌قدر …
ادامه مطلب