منتظر قاب نهایی

حوالی نماز صبح و بین‌الطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداع‌گاه آخر شدیم.
پله‌های عریض و طولانی را که رد می‌کردی، همان‌جا که نفست بالا نمی‌آمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت می‌افتاد به عکس آقا که میان حجره‌های مصلی، خوب چشم‌ها را اسیر جذبه‌اش می‌کرد.
طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بی‌هوا به ما می‌زد.
شبیه هیچ‌یک از وداع‌های خانوادگی نبود؛ صاحبِ عزا قامتش به اندازه‌ی تمام جهان بود و عزاداران، محدود به دایره‌ی خانواده و نزدیکان نبودند.
پرچم‌های سه‌رنگ و بیش از همه پرچم‌های سرخ، میان جمعیت بالا و پایین می‌رفتند و صدای شعارهای مردمی بالاتر می‌رفت. خانمی گریه‌کنان پله‌ها را پایین می‌آمد و قاب رهبر را چنان به قلبش فشرده بود که گویی پسر نداشته‌اش شهید شده است و جوشش خون در رگ‌هایش، سوز گریه‌اش را شدت می‌بخشید.
از میان صحبت‌ها و شعارها می‌توانستی به‌خوبی لهجه‌ها و حتی زبان‌های مختلف را بشنوی و از هم تمیز بدهی. زنی عرب، قاب‌عکسی با گل‌های رز را روی دست گرفته بود و سعی می‌کرد از میان حرف‌های ایرانی‌ها، چند کلمه‌ای را که برای فهم عربی راحت‌تر بود گلچین کند و همراه ما شعار بدهد.
هرچقدر مسیر به سمت جایگاه نزدیک‌تر می‌شد، جمعیت متراکم‌تر می‌شد و شگفتی‌ها بیشتر. برخی ادعیه و قرآن به دست، ذکر می‌گفتند؛ برخی رقص پرچم‌ها را نظاره می‌کردند و برخی روی خاک خنک، خواب لطیفی می‌کردند.
هر از گاهی دوربینی بالا می‌رفت و دختری کوله‌به‌پشت، میان قامت‌های خمیده‌ی مردم، پیِ سوژه‌ی وداع می‌گشت.
از چندماهه تا دبستانی، همه دست در دست مادرها، آن هم آن وقت صبح، آرام و بی‌صدا نشسته بودند و نگاهشان جذب طاق و جایگاه شده بود.
بوی مریم و نرگس و گل‌های دیگر آن‌قدر زیاد بود که مشامم بوی قیمه و قرمه‌ی موکب‌ها را از هم تشخیص نمی‌داد؛ و گرما آن‌قدر سایه انداخته بود بر پیکر آدم‌های دل‌خسته که همه طاقتشان بریده بود، اما با تمام وجود و بدون لحظه‌ای درنگ، با نظمی تکرارنشدنی و خاص، دم نمی‌زدند و در سکوت به مه‌پاش‌های خاموش خیره می‌شدند.
در ایوان‌ها، عکاسان بی‌رمق در نسیم صبحگاهی، پشت قاب دوربین‌ها جا خوش کرده بودند و منتظر قاب نهایی بودند.
همه‌ی چشم‌ها به سوی جایگاه آبی‌رنگ و پرده‌ها بود؛ پرده‌هایی که بار انتظار مردم را به دوش می‌کشیدند.
هوا پرده‌پرده روشن می‌شد و آفتاب به میانه‌ی آسمان می‌رسید. صحن تقریباً پر شده بود و مردم، پیکسل‌های متحرکی بودند که متراکم‌تر می‌شدند. کمی قرآن خواندیم و سراسیمه درگیر ایوان و جایگاه عکاسان شدیم. به هر دری زدیم و نشد. از خیر عکس پیکر و تابوت‌ها گذشتیم و درمانده به پرچم‌های سرخ تکیه دادیم و نشستیم.
نشسته بودیم و با هم از خاطره‌هایی که در مصلی تحریر کرده بودیم می‌گفتیم؛ از نمایشگاه کتاب و غرفه‌های حجاب تا نماز عید فطر.
مشغول صحبت بودیم، اما احساسمان می‌گفت صحن مصلی شلوغ‌تر می‌شود و وصال نزدیک‌تر.
خودمان را به ستون نزدیک پیکرها رساندیم؛ دوربین‌به‌دست از بین مردم رد شدیم و به موقعیت لازم رسیدیم. بله، درست فکر می‌کردیم. صدای آقا را که پخش کردند، نگاهمان محو پرده‌ای شد که حالا در حرکت بود...
پنج تابوتِ مزین به پرچم ایران، میان محفظه‌های شیشه‌ای جای گرفته بودند و شکوفا می‌شدند؛ خانم حداد سمت راست آقا و آقا مصباح سمت چپ. خانم حسینی و دختری که در آغوش داشت، پیش پای پدر، و بلندتر از همه، تابوتی که در فراز بلندترین نقطه به چشم می‌رسید.
دوربین‌ها را کنار گذاشتیم و همان‌جا نشستیم... قاب‌های ما تاب ثبت چنین دلتنگی عظیمی را نداشتند و نمی‌توانستند صدای گریه‌ی آن مردمِ مبعوث‌شده را به جهانیان برسانند... .

 

نازنین زهرا سادات رحمانی

۵
از ۵
۴ مشارکت کننده