وقتی نبودن، شکل دیگری از بودن است

 

به یاد معلمی که نبودنش هم حضور است.
آسمان آبی است و خورشید همچون همیشه می‌تابد. هوا دلپذیر است و درختان سرزنده‌اند؛ اما در صدای گنجشکان چیزی عادی نیست. گویی می‌خواهند پیامی را فریاد کنند، اما توان گفتنش را ندارند. بی‌قرار شاخه‌ها را عوض می‌کنند و مدام نامی را زیر لب می‌خوانند؛ نامی که برای من از هر صدایی آشناتر است. 

با خود می‌اندیشم: نکند روز تولدتان نیز همین‌قدر بی‌قرار بوده‌اند؛ نکند همان روز، در دوازدهم فروردین، میان شاخه‌ها و آسمان قراری گذاشته باشند تا یک ماه بعد، در دوازدهم اردیبهشت، روز معلم، گرد هم آیند و به یاد شما آواز اندوه بخوانند.  

چه رازآلود است طبیعت؛ گاه چنان بی‌رحم که در اوج شکوفایی، نبودن عزیزی را به ما نشان می‌دهد و گاه چنان فهمیده که دلتنگی ما را در صدای پرندگان و لرزش برگ‌ها ترجمه می‌کند.  

از این پس، هرگاه روز معلم از راه برسد، پیش از هر نامی، نام شما را زمزمه خواهم کرد. این روز، در ذهن من با چهره‌ای آرام، لبخندی پرمهر و کلامی گیرا گره خورده است؛ کلامی که دل‌ها را روشن می‌کرد.  

دلتنگی من، همچون گنجشکی بر شاخه‌ای دور، هر سال در همین روز بازمی‌گردد؛ نامتان را صدا می‌زند، می‌گرید و دوباره در آسمان خاطره‌ها پر می‌کشد.  

گنجشکان انگار بهتر از ما می‌دانند که بعضی نام‌ها می‌درخشند و خاموش نمی‌شوند. نام‌ها در باد می‌چرخند، بر شاخه‌ها می‌نشینند و در حافظهٔ روزها باقی می‌مانند. نام شما نیز از همان نام‌هاست؛  

نامی که با هر بهار دوباره جوانه می‌زند، با هر صبح در روشنایی خورشید قدم می‌زند و در دل شاگردانی که روزی پای سخنانتان نشسته‌اند، آرام و ماندگار ادامه پیدا می‌کند.  

شاید راز ماندگاری‌تان همین باشد: اینکه نبودنتان نیز شکلی از بودن شده است؛ حضوری آرام و موزون، شبیه نسیمی که دیده نمی‌شود اما ردّش بر پوست درختان می‌ماند.  

حیاط مدرسه هنوز بوی شما را می‌دهد.  

انگار ردّ قدم‌هایتان میان آجرهای حیاط جا مانده است. هر بار که باد از میان درختان می‌گذرد، خاطرهٔ صدایتان در راهروها می‌پیچد؛ همان صدایی که روزی درس‌ها را ساده می‌کرد و دل‌ها را آرام.  

کلاس‌ها شاید عوض شده باشند، نیمکت‌ها شاید جابه‌جا شده باشند، اما جای شما هنوز همان‌جاست؛ جایی میان نگاه شاگردانی که با یاد شما بزرگ شدند.  

اکنون گمان می‌کنم در جایی فراتر از این آسمان آبی، در روشنایی‌ای که چشم ما به آن قد نمی‌دهد، لبخند می‌زنید و درس‌های ناگفته‌تان را به فرشتگان می‌آموزید.  

من هرگاه دلم هوای شما را می‌کند، جزئی کوچک از جهان می‌شوم؛ به شاخه‌ها تکیه می‌دهم، با گنجشکان هم‌آواز می‌شوم و رو به آسمان آرام می‌گویم:  

«خانم حداد»، نامتان هنوز اینجاست؛ در قلبم، در بهار و در هر روزی که دوباره زندگی را یاد می‌گیرم.  

تا جهان برقرار است، هر بار که زنگ تفریح در حیاط می‌پیچد، گنجشکی خواهد خواند و من خواهم دانست که شما هنوز آن‌جا هستید؛ در میان خنده‌ها، در میان برگ‌ها و در میان ما.

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده