خلأیی در دل شهر

خلأیی در دل شهر
از نخستین ساعات صبح، قم دیگر شبیه روزهای گذشته نبود. خیابان‌ها حال‌وهوای دیگری داشتند و در میان رفت‌وآمد مردم، اندوهی سنگین جریان داشت؛ اندوه مردمی که آمده بودند تا آخرین دیدار را با کسی رقم بزنند که سال‌ها نام و حضورش با زندگی بسیاری از آن‌ها گره خورده بود. از هر گوشه‌ی شهر، قدم‌هایی به سمت یک مقصد می‌آمد؛ قدم‌هایی که هرکدام قصه‌ای از ارادت، خاطره و دلبستگی با خود …
ادامه مطلب

خادمِ وداع

خادمِ وداع
از همان لحظه‌ی ورود، پیش از آنکه مهمان‌ها از راه برسند، در نگاه تک‌تک همکاران و دخترانش غمی نشسته بود که گویی ریشه در جان داشت؛ غمی که صدایش هر سکوت و هر آوایی را در خود می‌بلعید. تعدادی از بچه‌های هر پایه که پیش از شروع مراسم خود را رسانده بودند، در اتاقی جمع شدند. ما دهمی‌ها هم حلقه زدیم دور هم، تا شاید بار سنگین این غم را …
ادامه مطلب

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه
  دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیه‌اش با تپش‌های مضطربِ عقربه‌های زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم می‌شد و شب‌هایش با طعم تلخ بی‌خبری به سحر می‌رسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفان‌های بی‌امان، قدم به حیاط مدرسه‌ای گذاشتیم که دیگر آن مدرسه‌ی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی …
ادامه مطلب

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟
    طبس، اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثه‌ای کم‌سابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بی‌صدا آغاز شود و بی‌صدا به نتیجه برسد، بدون آن‌که حتی ردی از خود به جا بگذارد. سال‌ها روایت این ماجرا را شنیده‌ایم؛ روایتی که برای بسیاری شبیه افسانه‌ای دور می‌نمود و بیش از آن‌که واقعیتی تاریخی …
ادامه مطلب

از دل آوار تا روشنایی بازگشت به زندگی

از دل آوار تا روشنایی بازگشت به زندگی
    روایت زندگی و ایستادگی سرکار خانم ملکی در روزهایی که شهر با تنش و ناامنی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، حادثه‌ای ناگهانی رستوران اکبرجوجه در خیابان رجایی را در هم فرو ریخت؛ اما درست در میانه این ویرانی، زنی ایستاد که باور داشت می‌توان از دل خاکستر، دوباره چراغ زندگی را روشن کرد. سرکار خانم ملکی، ۴۲ ساله، کارآفرین و حامی شش خانم سرپرست خانوار است؛ زنی که توانست با …
ادامه مطلب

روایت نورچشم

روایت نورچشم
    محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطره‌ها یکی یکی از پس چشمانم می‌گذشت؛ اشک می‌شد و از صورت سردم سرازیر می‌شد.  مجری که سر صحبت را باز می‌کرد و می‌پرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار می‌کنیم که به جای درس؛ خاطره‌هایی که با آن لحن شیرینت روایت می‌کردی را بیشتر بشنویم‌.. آقا فرید صحبتش را …
ادامه مطلب

مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید

مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید
    مرثیه‌ای برای یک حضورِ بی‌کران؛ در روزِ چهلمِ خورشید امروز، زمین از سنگینیِ این همه عشق، لرزید. امروز، آسمان هم با شکوهِ این سوگ، در سکوتی سنگین و پر از اشک فرو رفت. امروز، آنچه در میدان‌ها و کوچه‌ها جاری بود، تنها یک «مراسم» نبود؛ امروز، تبلورِ یک تاریخ بود؛ تبلورِ پیوندی که مرگ نتوانست آن را گسسته و زمان نتوانست آن را کمرنگ کند. ببین...  از دوردست‌ها، …
ادامه مطلب