خادمِ وداع

از همان لحظه‌ی ورود، پیش از آنکه مهمان‌ها از راه برسند، در نگاه تک‌تک همکاران و دخترانش غمی نشسته بود که گویی ریشه در جان داشت؛ غمی که صدایش هر سکوت و هر آوایی را در خود می‌بلعید.
تعدادی از بچه‌های هر پایه که پیش از شروع مراسم خود را رسانده بودند، در اتاقی جمع شدند. ما دهمی‌ها هم حلقه زدیم دور هم، تا شاید بار سنگین این غم را میان شانه‌های لرزان یکدیگر تقسیم کرده باشیم.
یکی از بچه‌ها گفت: «بچه‌ها، فکرش را بکنید... خانم حداد یک‌هو از در بیاید تو...»
چند لحظه‌ای سکوت کردیم. این جمله همان خیال محالی بود که تمام این مدت در پستوی ذهنم چرخیده بود؛ همان که هر بار چشمم به واژه‌ی «شهیده» پیش از اسمش افتاد، بغض به من فهماند که خیالی بیش نکرده‌ام...
ذهنم ناخودآگاه پر کشید به آن روز پس از جنگ دوازده‌روزه؛ به آن غیبت طولانی و آن لحظه‌ای که دوباره از در وارد شد و همه در آغوشش آرام گرفتند. اما امروز، این دیدار با تمام دیدارهای عمرمان فرق داشت؛ دیداری که وصف تلخی‌اش را حالا دیگر تمام ایران می‌دانست.
خانم میان ما آمد و با همان لحن همیشگی‌اش گفت: «احتیاج به ده خادم دارم که خستگی نشناسند و خوش‌رو باشند... شاید فرصت وداع هم پیدا نکنند.»
اول همه دست‌ها را بالا بردند، اما همین که گفت «شاید فرصت وداع نباشد»، دست برخی با تردید پایین افتاد. مسئولیت‌ها تقسیم شد و هر کس، در پی نشانی از ارادت، کاری بر عهده گرفت. نمی‌دانم کدام خاطره از او پیش چشمانم جان گرفت که بی‌اختیار جلو رفتم. به خود که آمدم، حمایل سبز در دست داشتم و لحظه‌ای بعد، سنگینی‌اش بر شانه‌ام نشست؛ حمایلی که حالا برایم باری از جنس مسئولیت و رنج داشت. خادم مراسم وداع او شده بودم.
من و یکی دیگر از بچه‌ها مسئول اتاق کنار نمازخانه شدیم. جمعیت آرام‌آرام سرازیر شد. کنار در ایستاده بودم. او را می‌شناختم؛ همیشه آداب‌دان بود، حتماً می‌آمد تا به مهمان‌هایش خوش‌آمد بگوید... اما هرچه تصور کردم، توان دیدن او را در این هیئت تازه نداشتم. یاد چهارشنبه‌ی آخرین دیدار که افتادم، فوراً سد چشمانم را بستم، بغض را فرو خوردم و با رویی گشاده، مهمان‌ها را به مجلس دعوت کردم. فرصتی برای گریستن نبود؛ باید درست مثل خود او، وظیفه‌ام را به بهترین شکل به سرانجام می‌رساندم.
نماز تمام شد و سالن تقریباً لبریز بود. میان جمعیت ایستادم؛ هر بار که چشمم به دبیری یا دوستی می‌افتاد، با اشاره‌ی دست راه می‌گشودم تا سهمی در رسیدنشان به وداع داشته باشند. نمازخانه دیگر جای سوزن انداختن نبود.
گویی خودت آنجا بودی؛ نه ما، که همه حضورت را حس می‌کردیم. هر لحظه کنار یکی از ما بودی، با همان لبخند همیشگی که انگار می‌گفت: «خوش آمدید.»
در این فکر بودم که کسی مسئولیت به دوش کشیدن سمتی از تابوت را به ما چند نفر سپرد...
ترکیب واژه‌ی «تابوت» با نام او لرزه‌ای به جانمان انداخت.
بیرونِ در، در میان هیاهوی ورود جمعیت، گوشه‌ای از کلام حاج‌حسین یکتا به گوشم رسید: «ما فرهنگ را بدون خانم حداد نمی‌شناسیم. ما فرهنگ را با معلمی می‌شناسیم که تمام وجودش را خرج بچه‌ها کرد.»
و چقدر راست می‌گفت؛ او تمام جانش را نثار ما کرده بود. دست آخر شنیدم که گفت: «بچه‌ها، خانم حداد را دارند می‌آورند. خوابیم یا بیدار؟»
این را که شنیدم، طوفانی در دلم به پا شد. هرچه زمان پیش می‌رفت، هراسم از دیدن او در آن ردای مقدس بر پیکرش بیشتر می‌شد؛ من برای این لحظه آماده نبودم.
کسی کنار گوشم زمزمه کرد: «نوای “یا فاطمه‌الزهرا”ی راهیان را یادت هست؟»
با حسرت گفتم: «من نرفتم...»
آرام کنار گوشم خواند و با هم زمزمه کردیم.
«بچه‌ها، وقتی خانم حداد را آوردند، این نوا را بخوانید.»
در پاگرد نمازخانه، ما که حمایل سبز به دوش داشتیم، دست در دست هم حلقه زدیم تا سدی باشیم در برابر هجوم جمعیت و راهی برای آمدنش باز کنیم. مداح در میان روضه‌ی مادر گفت دارند خانم حداد را می‌آورند. همان شد که بغض‌ها شکست. در آغوش هم هق‌هق کردیم و هر بار که مهمان جدیدی می‌آمد، اشک را پنهان می‌کردیم و راه را می‌گشودیم.
به دیدار نزدیک می‌شدیم. نوای روضه‌ی حضرت مادر بند دلمان را پاره کرده بود. صدای پای سربازان که تابوت را حمل می‌کردند، مثل پتکی بر دلم کوبیده شد. طاقتم طاق شد؛ بغض را با نوای «یا فاطمه‌الزهرا» درهم آمیختم و با تمام تکه‌های جانم، که هر کدام جایی کنار خاطرات او جا مانده بود، چشم به آن پرچم مقدس دوختم.
سرباز اشاره کرد زیر تابوت را بگیرم. لحظه‌ای ایستادم، اما موج جمعیت او را از من جدا کرد.
من و همراه دیگری، دست‌هایمان را حائل کردیم تا در آن هیاهو کسی آسیب نبیند. بچه‌ها دوباره دورش حلقه زدند؛ هق‌هق‌هایشان گواهی می‌داد که این بار هم اشک، اشکِ شوق دیدار است، اما نه آن دیداری که در ذهن داشتیم. سیل جمعیت نمی‌گذاشت جلوتر بروم؛ فاصله‌ام تا روح بلندش زیاد بود و حالا از جسمش هم دور مانده بودم.
آقای حداد، شکسته‌تر از همیشه، پدرانه به تابوت فرزندشان نگریستند و با مکثی طولانی سخن آغاز کردند. جای خالی خیلی‌ها را یادآور شدند؛ همسرش، فرزندانش... می‌گفتند: «نمی‌دانم وقتی فرزندانش بپرسند مادر ما را بدون وداع دفن کردید، چه بگویم؟» و وقتی از دلبستگی شدید «محمدامین» به مادرش گفتند، دوباره صدای گریه‌ها به آسمان رفت.
سپس شعری خواندند که امام شهید در وصف او سروده بودند:
«زهرا، تو عروس خانه‌ی مایی
شایسته‌ی نام نیک زهرایی»
سربازان آمدند تا او را ببرند. لحظه‌ای که آقای حداد کیسه‌ای از گل‌های یاس را باز کردند و عطر بهشت در فضا پیچید و گل‌ها را روی تابوت ریختند، دردناک‌ترین قاب آن روز بود. لحظه‌ی خداحافظی نزدیک می‌شد. دور از هیاهو، به نظاره نشسته بودم و اشک می‌ریختم که ناگهان با این نوحه، تمام هستی‌ام را بردند:
«فغان تا عالم لاهوت می‌ره...
تابوت می‌ره...
تابوت می‌ره...»
بعد از رفتنش، بچه‌ها هنوز دور جایگاه سبز خالی‌اش شیون می‌کردند. با خودم می‌گفتم: «کاش خودت بودی، کاش با همان دست نوازشگر، آراممان می‌کردی.»
ای کاش آنچه دیده بودم خوابی کوتاه بود. ای کاش حق با حاج‌حسین یکتا بود که می‌گفت: «بچه‌ها، خوابیم؟»
بچه‌ها با تمام وجود خود را به آن جایگاه سبز چسبانده بودند و نجوا می‌کردند. دلم پیش فرزندانش رفت؛ همان‌هایی که فرصت وداع با پیکر بی‌آلایش مادر را نیافتند. آتشی در دلم زبانه کشید که تا همین حالا جانم را می‌سوزاند.

 

هدی لاهوتی‌فرد

پایه دهم

۵
از ۵
۴ مشارکت کننده