طبس، اردیبهشتماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثهای کمسابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بیصدا آغاز شود و بیصدا به نتیجه برسد، بدون آنکه حتی ردی از خود به جا بگذارد. سالها روایت این ماجرا را شنیدهایم؛ روایتی که برای بسیاری شبیه افسانهای دور مینمود و بیش از آنکه واقعیتی تاریخی تلقی شود، رنگ و بوی اغراق داشت. اما تاریخ، عادت دارد خود را در قالبهایی تازه تکرار کند؛ درست در زمانی که کمتر کسی انتظارش را دارد.
تا پیش از ۱۶ فروردین ۱۴۰۵، سخن گفتن از تکرار آن ماجرا، بیشتر به یک فرضیه دور از ذهن شبیه بود. اما اکنون در موقعیتی قرار داریم که برخی آن را «طبس ۲» مینامند؛ رخدادی در جنوب اصفهان که بار دیگر نگاهها را متوجه همان الگوی آشنا کرد: ورود مخفیانه، برنامهریزی دقیق، و در نهایت شکستی که نه در محاسبات نظامی میگنجید و نه در مدلهای کلاسیک پیشبینی جنگ.
اینبار نیز ماجرا بسیار فراتر از یک حادثه ساده ارزیابی میشود. گفته میشود هدف، نقطهای بهمراتب حساستر و راهبردیتر بوده است؛ سناریویی که اگر به نتیجه میرسید، شاید امروز با صحنهای کاملاً متفاوت در منطقه روبهرو بودیم. احتمال درگیری مستقیم زمینی، یا سناریوهایی از جنس دسترسی دشمن به برخی منابع حیاتی و استراتژیک، از جمله پیامدهایی است که در تحلیلها به آن اشاره میشود. با این حال، همانگونه که در طبسِ ۵۹، یک طوفان شن همهچیز را در هم ریخت، اینبار نیز زنجیرهای از رخدادهای پیشبینینشده، مسیر عملیات را به طور کامل تغییر داد.
آنچه بیش از خود حادثه توجهها را جلب کرده، شباهت الگوی رخدادهاست؛ گویی در هر دو ماجرا، عاملی بیرون از چارچوب محاسبات دقیق و پیچیده نظامی، وارد صحنه شده و معادله را به هم زده است. برای عدهای، این همان «امداد غیبی» است و برای عدهای دیگر، تجمیع خطاهای انسانی و شرایط محیطی که همزمان عمل کردهاند. اما فارغ از این خوانشها، نتیجه یکسان است: عملیاتی که قرار بود به یک دستاورد بزرگ تبدیل شود، ظرف چند لحظه به کابوسی برای طراحانش مبدل میگردد.
بر همین اساس است که برخی تحلیلها، این حادثه را بیارتباط با تغییر لحنها و مواضع سیاسی نمیدانند؛ اینکه چگونه یک شکست میتواند موازنه را جابهجا کند و حتی طرف مقابل را به سمت عقبنشینی، تعدیل مواضع یا درخواست آتشبس سوق دهد. این همان نقطه تلاقی تاریخ، سیاست و باور است؛ جایی که این سه ساحت، به شکلی پیچیده در هم گره میخورند.
در پایان، چه این رخدادها را صرفاً برآیند خطا، تصادف و شرایط پیشبینینشده بدانیم و چه نشانهای از دخالت عاملی فراتر، یک نکته روشن باقی میماند: معادلات، همیشه مطابق آنگونه که روی کاغذ نوشته میشوند پیش نمیروند. گاهی یک لحظه، یک تغییر کوچک یا یک عامل خارج از محاسبات کافی است تا همهچیز را دگرگون کند.
در چنین بزنگاههایی، سخن تنها از شکست یک عملیات یا تغییر یک معادله نظامی نیست؛ سخن از تقابل تدبیرهاست. تقابلی که در نهایت، کفه سنگینترش از آنِ مشیتی است که فراتر از همه محاسبات عمل میکند؛ همان حقیقتی که تاریخ بارها آن را یادآور شده است:
«وَ مَکَروا وَ مَکَرَ الله وَ اللهُ خَیرُ الماکِرین».
رضوانه خجسته
پایه نهم
