مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید

 

 

مرثیه‌ای برای یک حضورِ بی‌کران؛ در روزِ چهلمِ خورشید

امروز، زمین از سنگینیِ این همه عشق، لرزید. امروز، آسمان هم با شکوهِ این سوگ، در سکوتی سنگین و پر از اشک فرو رفت. امروز، آنچه در میدان‌ها و کوچه‌ها جاری بود، تنها یک «مراسم» نبود؛ امروز، تبلورِ یک تاریخ بود؛ تبلورِ پیوندی که مرگ نتوانست آن را گسسته و زمان نتوانست آن را کمرنگ کند.

ببین... 

از دوردست‌ها، از فرسنگ‌ها فاصله، از میانِ کوه‌ها و از دلِ شهرها، گویی تمامِ جان‌های تشنه، به سوی یک نقطه روانه شده بودند. آن جمعیتِ بی‌کران، آن اقیانوسِ بی‌انتهای انسان‌ها، که گویی زمین برایشان تنگ بود؛ هر کدام از آن‌ها، پاره‌ای از یک قلبِ تکیده بودند که به دنبالِ بازگشت به آغوشِ معنا می‌گشتند. دیدنِ آن همه جمعیت، نه یک تماشای ساده، که یک حیرتِ بزرگ بود؛ حیرت از اینکه چطور عشق می‌تواند چنین  بی‌مرز و بی انتها باشد.

مردم امروز، با چشم‌هایی خیس و سینه‌هایی سنگین، آمده بودند. در چهره‌های پیر، سپیدیِ موها از شدتِ سوگ درخشان‌تر بود و در نگاهِ جوانان، شعله‌ای از وفاداری که هر طوفانی را فرو می‌نشاند. امروز، هیچ‌کس تنها نبود؛ هر نفر، گویی بخشی از یک پیکره‌ی واحد بود که در سوگِ پدر و راهنمای خویش، به یکدیگر زنجیر شده بودند. بوی اشک، با بوی خاک و بوی دعا در هم آمیخته بود و هر نفس، نجوایی بود برای تو...

آقا... 

ای که نامت، آرامشِ ریشه‌های ما بود و نگاهت، قطب‌نمای مسیرهای سرگردانمان. امروز، در چهلمِ این فراقِ تلخ، ما در جستجویِ تو بودیم. تو که همواره میان ما بودی، حتی وقتی تنها در خلوتِ خودت بودی؛ تو که با هر دعایت، سدی در برابرِ تلاطم‌های دنیا می‌ساختی. امروز، اگرچه میانِ ما و تو، پرده‌ای از غیب کشیده شده، اما در میانِ این جمعیتِ عظیم، ما تو را حس کردیم. تو را در لرزشِ لبانِ عزاداران، در گرمایِ دست‌هایِ در هم گره‌خورده‌ی مردم، و در آن شکوهِ بی‌نظیری که از این همه حضور پدید آمده بود، دیدیم.

آقا، امروز ما آمدیم تا بگوییم که این غیاب، هرگز به معنایِ فراموشی نیست. امروز، این جمعیتِ بی‌کران، بزرگترین نشانِ این را داشت که تو، تنها یک رهبر نبودی؛ تو، بخشی از وجودِ ما بودی. تو، معنایِ ایستادگی بودی. 


به قلم :ملیسا مبارکی
پایه هشتم

۵
از ۵
۴ مشارکت کننده