ادامه مطلب
روایت نورچشم

محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطرهها یکی یکی از پس چشمانم میگذشت؛ اشک میشد و از صورت سردم سرازیر میشد. مجری که سر صحبت را باز میکرد و میپرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار میکنیم که به جای درس؛ خاطرههایی که با آن لحن شیرینت روایت میکردی را بیشتر بشنویم.. آقا فرید صحبتش را …




