این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود

 

 

 این بار می نویسم برای کسی که الگوی زندگی ام بود
کسی که بی منت برای ما مادری می کرد
مادری که همیشه سنگ تمامش را برای ما می گذاشت و همیشه سنگ صبور ما بود....
نمی دانم کجا و چگونه ولی عجیب مهرش به دلم افتاد 
نه فقط بر دل من بلکه بر دل تمام اهالی فرهنگ....
همان اول همان اولین لحظه های دیدارمان در راهروی مدرسه ...
یادم نمی رود آن روز را....
از پله ها که آمدم پایین مادرم گفت دیدی عروس آقا را؟
گفتم کجا بود نه ندیدم؟؟
گفت همان کسی بود که دستش را پشتت گذاشته بود و لبخند می زد
باورم نمی شد....
انقدر متواضع انقدر ساده انقدر چهره معصوم و زیبایی داشت که باورش برایم سخت بود که این فرد عروس آقا باشد....
همان موقع بود که فهمیدم *عروس آقا* بودن چقدر برازنده شماست
گذشت و گذشت....
اولین روز کلاس های مدرسه با آن تبسم همیشگی ما را پایین خواندی تا سر قرارمان بیاییم و با ایران عهد ببندیم....
اما من یک عهدی دیگری را هم می شناسم....
عهد های سفر های راهیان خانم حداد...
عهد هایی از جنس و بوی شهادت....
اما من هنوز هم نمی دانم....
آخر کجا شهادتت را گرفتی....
سحر های اعتکاف یا در میان یادمان های راهیان نور....
آخر چگونه در تمامی این لحظات کنار تو بودم و نفهمیدم....
نفهمیدم که این اواخر چقدر رنگ و بوی شهدا را گرفته بودی....
آخر کجا و چگونه پر زدی و از میان ما رفتی...
رفتی و فقط می توانم بگوییم : 
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ما بود دل آرام جهان شد
شادی روح عزیز از دست رفته ی ما صلوات

۵
از ۵
۴ مشارکت کننده