روایت نورچشم

 

 

محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطره‌ها یکی یکی از پس چشمانم می‌گذشت؛ اشک می‌شد و از صورت سردم سرازیر می‌شد.
 مجری که سر صحبت را باز می‌کرد و می‌پرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار می‌کنیم که به جای درس؛ خاطره‌هایی که با آن لحن شیرینت روایت می‌کردی را بیشتر بشنویم‌..
آقا فرید صحبتش را با شهادت آقا آغاز کرد، با غمی که سایه انداخته‌بود بر غمت، آقایی که قرار بود بعد از رفتنت دلگرمی خانواده‌ات باشد..قرار بود آقای دکتر کمرش را با تکیه بر آرامش در نگاه رفیق دیرینش راست کند، قرار بود خانم ماهروزاده بیایند وسط کریدور؛ میان بغض‌هایشان یاد شما که می‌افتند دلشان گرم شود به بودن پدر امت.
اما نشد که داغ بر‌دل نشسته‌ی ما تسلی یابد با تکیه بر سخنان رهبر شهید، نشد که آقا بیاید دیدن خانواده‌ آقای دکتر شهادت عزیز دلشان را تسلیت بگوید و نوه‌هایش را در آغوش بگیرد.
آقا فرید بیش از اینکه روایت کند خاطره‌های جان‌سوز را، برای ما تک‌تک روایت‌ها را زنده می‌کرد. با هر حرکت دست با هر نگاهشان با آن چشم‌های درشت پرفروغ فکرمان را می‌بردند جایی میان گعده‌های افطار مدرسه، تمرین‌های تئاتر و آن عصرمانی‌های تکرار نشدنی.
قرار بود روایتگری آقا فرید درباره‌ی پدر امت باشد، درباره‌ی حضرت آقای شهید؛ اما برای ما فرهنگی‌ها یا اصلا برای هرکس که خانم حداد را دیده بود این روایت، روایت ۲۷ سال پیوند خویشاوندی بود، پیوند زندگی پرفراز و نشیب شهیده‌ی ما ، زندگی عروسی که غم پدرش را تاب نیاورد..
عروسی که نور چشم بود و آقا نورچشمش را باخود برد. او را با خود برد چون بیش از همه‌ی ما قصه‌ی ضربان ضعیف قلبش را می‌دانست، حکایت فداکاری و همراهی بی‌منتش را آقا بیش از هرکسی درک می‌کرد..آقا همسفر سفر به بم را خیلی خوب می‌شناخت، آن دختر جوان و پرشور عکاس، با قلم رسا و دلنشینش.
آقا فرید از شام خانه‌ی آقا می‌گفت، یک روایت دیگر از مظلومیت این خانواده از غریب بودن رهبر یک کشور و خانواده‌اش، از صبر و سکوت و همدلی خواهرش. از روحیه‌ی نزدیکشان به هم از رفاقت پسرانشان و از دلتنگی بی‌حد و اندازه‌اش.
قول دا‌ده بودی به بردار که برایش روایت کنی و با قلمت بنویسی آنچه گذشته ست بر تو در تمام این سال‌ها، از تجربیات زیسته‌ات در دل این خانواده، از سال‌ها معلمی و شاگردی‌ات. از اعجاز سفرهای راهیان و زیارت‌عاشوراهای شبانه‌ات.
اما همان حوالی که قلم زدی و نوشتی..نمی‌دانستی که این روز ها و ماه‌ها لحطات و ساعت‌های آخر است. نمی‌دانستی که آن قول ددنت به برادر آخرین پیمان توست آخرین قول و قرار خواهر و برادری اتان. نمی‌دانستی که آن لحظات اعتکاف و همراهی آزاده خانم اولین و آخرین اعتکاف خواهرانه‌ی توست.
آقا فرید نمی‌دانست، همانطور که آقای دکتر ننی‌دانست آن سه‌شنبه‌ آخرین سه‌شنبه‌‌ای‌ست که دخترش زهرا دست در دست پدر و دوشادوش او سنگ‌فرش‌های حیاط را طی می‌کند و بوه‌های کلاس یازدهم از پنجره این صحنه‌ی دلبری دختر و پدر را دید می‌زنند.
خانواده‌ی تو تا سال‌ها هرلحظه و هرجا روضه‌ای دارند برای روایت، دردی برای همدردی و غمی برای گریستن...

 

به قلم نازنین‌زهرا سادات رحمانی

پایه یازدهم

۵
از ۵
۸ مشارکت کننده