
چهل روز گذشت...
چهل روزی که انگار تقویمش را با دانهدانه اشکها نوشتند و با نفسهای بریده ورق زدند.
آقا، راستش را بخواهید هنوز هم باورم نمیشود که دیگر صدای نزدیکتان را نمیشنوم. هنوز هم بعضی شبها بیدار میمانم، چشم به راهِ حضورتان، به امیدی خاموشنشدنی... شاید از پشت پنجره، سایهتان را ببینم؛ شاید دوباره آن آرامشِ آشنا به دلمان برگردد. شما تنها یک انسان نبودید؛ شما دلگرمیِ من بودید، دلگرمیِ مادرم، دلگرمیِ سرزمینم و امیدِ بسیاری از دلهای خسته در جهان.
دوریِ شما برای من شبیه آن است که ناگهان خورشید برود و ماه، هرچند زیبا، به جای آن بنشیند... اما ماه کجا و گرمای آفتاب کجا؟ ماه روشنایی دارد، اما آن آشناییِ گرم، آن جانبخشیِ بیمانند را ندارد. ما از گرمای شما نیرو میگرفتیم؛ از صلابتتان، از ایمانتان، از حضورتان، و از همان آرامشِ محکم برای ایستادن در برابر جبههی باطل.
حالا اما... هر شب، ناگهان چیزی در دلمان میریزد؛ خاطرهای قد میکشد، آرزویی در گلو میماند، اشکی آرام سرازیر میشود و لبخندی تلخ و شیرین بر لب مینشیند. حالا بیشتر از همیشه میفهمیم که آدمی، هرچقدر هم استوار باشد، گاهی به دلگرمیای بزرگتر نیاز دارد؛ به دستی، به صدایی، به حضوری که پناه باشد.
راستش را بخواهید، وقتی رفتید، جهان بهتر فهمید که چه علمداری را از دست داده است؛ علمداری شجاع، بیهراس و استوار که هرگز جبهه را خالی نکرد و در سختترین لحظهها، قامتش برای حقیقت خم نشد.
هر بار که به عکستان نگاه میکنم، دلم میلرزد و غبطه میخورم؛ که چرا وقتی در میان ما بودید، آنگونه که باید، قدر شما را ندانستیم. گاهی انسان، ارزش خورشید را زمانی میفهمد که آفتاب دیگر بر آن پنجره نتابد...
این چهل روز به ما آموخت که حتی اگر کسی نباشد، راهش میماند؛ روشن، زنده و ادامهدار. و ما، با یاد شما، با دلی پر از اندوه و امید، این راه را ادامه خواهیم داد.
ما هنوز هم قدم بر همان مسیری میگذاریم که شما هموار کردید؛ با نام شما، با یاد شما، و با عهدی که در دل بستهایم. میخواهم بگویم: رفتی، اما نرفتی...
به قلم سارا اسدپور | پایه نهم
