روضه‌ای میان دیوار های مدرسه

 

دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیه‌اش با تپش‌های مضطربِ عقربه‌های زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم می‌شد و شب‌هایش با طعم تلخ بی‌خبری به سحر می‌رسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفان‌های بی‌امان، قدم به حیاط مدرسه‌ای گذاشتیم که دیگر آن مدرسه‌ی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی در و دیوارِ این مدرسه، پس از دو ماه فراق، به زبانی با ما سخن می‌گفتند. مدرسه، این جایگاه آموختن و پرورش دانش، خود سوگواری بود که پیراهنِ سیاه بر تن کرده بود. آجر به آجرِ دیوارها، داغدارِ عزیزش بودند. راهروها در سکوتی غریب، گویی هنوز طنینِ گام‌های معلمی را جست‌وجو می‌کردند که روحِ جاری در این کالبد بود. پنجره‌ها با نگاهی مات و غبارگرفته، به حیاطی خیره شده بودند که دیگر صدای خنده‌های مستانه‌ی دانش‌آموزان در حضور او را به یاد نداشت. انگار درختانِ باغچه نیز سر بر شانه هم گذاشته و در سوگِ آن باغبانِ شهید، زار می‌زدند.
ما آن روز به دیدار بانویی می‌رفتیم که نامش همواره با صلابت، اقتدار و وقاری بی‌بدیل گره خورده بود؛ همان که سال‌ها عمودِ خیمه‌ی این مدرسه و ستونِ استوارِ این دیار بود. بانویی که ابهتِ حضورش، به دل‌های لرزانِ ما آرامش می‌بخشید و کوه در برابرِ استقامتِ او به تواضع وا می‌داشت. اما آن روز، در محرابِ پُر از سکوت و خاطره، با تصویری روبه‌رو شدیم که جگرمان را آتش زد. آن سروِ سربلند، آن بانوی مقتدر که همیشه مظهر ایستادگی بود، حالا زیر بارِ کوهوارِ این مصیبتِ عظیم، زینب‌وار قد خم کرده بود؛ اما نه از تسلیم، که از سنگینیِ داغی که بر شانه‌های جانش نشسته بود. او چونان شکوهِ یک بنایِ تاریخی بود که در عینِ ایستادگی، جای زخم‌های عمیق تازیانه‌ی روزگار بر قلبش دهان باز کرده بود.
او با صدایی که از میانِ هق‌هق‌های پنهان و از انتهای یک بغضِ سی‌ساله برمی‌آمد، شروع به روایت کرد. از دخترش گفت؛ از پاره‌ی تنش، معلمِ شهیدی که نزدیک به سی سال، قطره‌قطره‌ی جانش را در راهروهای این مدرسه ایثار کرده بود. از او و دیگر معلم شهیدمان، که چون پروانگانی بر گردِ شمعِ پدر امت سوختند. مادر با نگاهی که به نقطه‌ای دوردست در افقِ خاطراتش خیره مانده بود، می‌گفت: «حالا که خانه‌ی دنیایی‌اش ویران شده و از آن سقف و ستون، جز خاکستری در دستِ باد نمانده، این مدرسه... تنها پناهگاهِ من است. اینجا تنها یادگارِ باقی‌مانده از جگرگوشه‌ی من است. من در میانِ این نیمکت‌ها، بویِ چادرِ دخترم را استشمام می‌کنم و در هر گوشه‌ی این حیاط، ردِ قدم‌های او را می‌جویم.»
او از شب‌های غریبانه‌ی این دو ماه فراق گفت؛ از لحظاتی که دوباره کابوسِ آن روزهای نخست شهادت، چون موجی سهمگین بر ساحلِ روحش هجوم می‌آوردند. می‌گفت در سکوتِ تلخِ کُریدور، وقتی شهر در بوی باروت فرو می‌رفت، کلید بر قفلِ این مدرسه می‌انداخته تا در خلوتی خاموش با روحِ دخترش هم‌صحبت شود. از ترس‌های مادرانه‌اش گفت؛ از نوه‌های یتیمی که حالا چشم‌انتظارِ آغوشی هستند که دیگر گرمای مهرِ مادری در آن نیست. می‌گفت هر بار که به چشمانِ بی‌قرارِ آن‌ها نگاه می‌کند، انگار دوباره همان لحظه‌ی اصابتِ تیر به قلبش را با تمام وجود احساس می‌کند. ناگهان، در میانِ کلماتش، آهی کشید که گویی آسمان را می‌لرزاند. چشمانش را بست و با تمنایی سوزناک انگار که می‌گفت: «یا برگرد... یا آن دل را برگردان...»
اشک‌هایش چون دانه‌های مروارید بر صورت داغدیده‌اش غلتید، اما نگاهش هنوز لبریز از صبری عظیم بود. او در اوجِ شکستگی، شکوهِ یک قهرمان را داشت. با صدایی که از عمقِ جان سوخته‌اش برمی‌خاست، در حالی که دست‌های لرزانش را به سوی آسمان گرفته بود، گویی در دل زمزمه می‌کرد: «یا روحِ من را بیرون کن از تن... یا برگرد، کاین ماندن شد جان‌کندن...»
مجلسِ ما دیگر یک دیدارِ ساده نبود؛ یک مقتَلِ زنده بود. ما گریه نمی‌کردیم، ما همراه با در و دیوارِ مدرسه که حالا بیش از هر زمان دیگری داغدارِ عزیزش بودند، شیون می‌کردیم. دیدنِ آن همه اقتدار که حالا در میانِ دانه‌های اشک، چون شمعی در محراب عبادت آب می‌شد، تماشای لحظات سخت عصر عاشورا بود. او با نگاهی که غم داشت و در پشت آن، تصویر دخترش و چهره‌ی معصوم نوه‌هایش در نوسان بود، و گویی با اندوهی که در چشمانش سنگ را آب می‌کرد، می‌گفت: «یا در خانه با زینب گریانم... یا شب‌ها در کوچه سرگردانم...»
ما در آن محفل، حضورِ زنده‌ی شهیدمان را احساس می‌کردیم. ما می‌دیدیم که یک مادر چگونه می‌تواند، همزمان هم کوه باشد و هم دریا؛ هم با صلابت ایستاده باشد و هم در فراق جگرگوشه‌اش فرو ریخته باشد. وقتی زمان وداع فرا رسید، قدم‌هایمان یارای رفتن نبودند. گویی بخشی از وجودِ ما در آن اتاقِ کوچک، در کنار آن مادر داغدیده جا مانده بود. ما از مدرسه بیرون آمدیم، اما تصویرِ آن چشمان منتظر و آن دست‌های دعاگو از پیش چشمانمان محو نشد. صدای نجوای باد در گوش درختان حیاط، زمزمه‌ی معلم شهید را فریاد می‌زد. دریافتیم که از این پس، هربار که صدای زنگ مدرسه به صدا درآید، طنینِ مظلومیتِ مادری را فریاد می‌زند که فرزندش را تقدیم کرده است. ما رفتیم، در حالی که هنوز صدای آن مادر که در آستانه‌ی در ایستاده بود و با تمام وجود صبر زینبی را برای روزهای پیش رو استمداد می‌کرد، طنین‌انداز بود. و انگار مدرسه‌ی داغدار و سربلند و منتظر ما، یادگارِ معشوق را تا ابد در آغوش خویش نگاه می‌داشت.

 

به‌قلم زینب لنگرودی

پایه یازدهم

۴
از ۵
۶ مشارکت کننده