
مینویسم: «جریان چیه؟»
جواب میدهد: «به ما هم نمیگن، ولی انگار برنامهی خیلی خاصیه. خیلی تأکید کردن همه بیایم. تو هم بیا حتما؛ بیا مدرسه، با هم از اینجا میریم.»
جوابش را که خواندم، دلم بیهوا پیچید و حالم طوفانی شد؛ معدهام به هم ریخت و پشتبندش، کمکم سرم هم سنگین شد. دریغ از یک صفحه مطالعهی درستوحسابی و با تمرکز میان آن شرایط. حالیام نبود چه میخوانم و هزار فکر در سرم میچرخید.
«خبری هست.»
همهمان هم در همین حدِ سربسته و بیجزئیات، خبر را حدس میزدیم؛ اما هیچکس جرئت نمیکرد از دیگری چیزی بپرسد. یعنی هیچکس دلش را نداشت واضح دربارهی حدسش حرف بزند و همه ترجیح میدادیم فقط حدس بزنیم. تا قبل از آن، همه از دوباره دیدن شما قطع امید کرده بودیم؛ تنها احتمال دیدار شما ـ آن هم به این شکل ـ ناگفته، همهمان را بیقرار و آشفته کرده بود.
ترافیک چهارشنبهشب را که رد کردیم، ساعت دقیقاً هفتونیم بود. من تا آن روز دبیرستان پسرانه را ندیده بودم و درِ آن را نمیشناختم. شما دیده بودید؛ مراسمهای سالانه را هر بار شرکت میکردید، اما من بعد از شش سال، تا آن روز نیامده بودم.
از درِ شیری که رد شدیم، گوشیها را خاموش تحویل انتظاماتِ دمِ در دادیم. خودم را صاف و مرتب کردم، نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدیم. با وضعیتی که در بدنم برپا بود و آشوبی که منشأ همهی آنها بود، حواسم به هیچچیز جز مسیر مقابلم نبود. ندیدم حیاطشان چه شکلی است، کجا چمن دارد و کجا آسفالت. یکراست پلههای بلندِ اتصال حیاط به زمینِ مقابل ساختمان را بالا رفتم و رسیدم به پلههای ورودی.
جلویم که بسته شد، تازه متوجه آدمها شدم. گوشهوکنار پچپچ میکردند و با دیدن هر کدامشان، دل من پیچ دیگری میخورد. همه انگار اضطراب چیزی را داشتند؛ به هم نگاه میکردیم و آرام به سمت پلهها میرفتیم. بماند که چهرهها، بیآنکه کلامی میانشان ردوبدل شود، خبر میداد هیچکس نمیتواند از فکرِ حدسی که میزند بیرون بیاید و احتمال دیدن شما را نادیده بگیرد. نفسهایم را عمیقتر کردم و از پلهها بالا رفتم.
نمازخانهی پسرانه از نمازخانهی ما کوچکتر بود؛ این را همان لحظهای که پایم را داخل گذاشتم، فهمیدم. نور آبی و سردِ دکور که به چشمانم زد و رو برگرداندم، تخت فلزی بزرگی را میان جمعیت دیدم. رویش پارچهای یشمی انداخته بودند و چند شمع وسطش قرار داشت؛ شبیه میزی بزرگ. همه حدس میزدیم این تخت فلزی برای چه میان ماست، اما هیچکس چیزی دربارهاش نمیپرسید.
نماز که خوانده شد و مهمانها بالاخره جا گرفتند، حاج حسین را با «یاالله»گویان آوردند پای منبر. قرآن که خوانده شد، پشت بلندگو نشست. دو «آه» کشید و بعد از مکثی طولانی فقط گفت:
«نمیتونم چیزی بگم...»
همین را گفت و صدای گریهی جمعیت، تکهتکه بلند شد.
بعد از صدوبیستوسه روز، همهمان در جایی غیر از مدرسه، بیشما، از شما میپرسیدیم و یار دیرینتان میگفت چیزی نمیتواند بگوید. حق داشت. شما قرصترین پایهی سفرهای راهیان نور او بودید؛ شما پیوند او با فرهنگ بودید؛ همکار سالهای طولانیاش بودید و قصههای رفقای شهیدش را با او روایت میکردید. حق داشت.
زبان او و زخم ما که بالاخره باز شد، پرسید:
«بچهها... ما بیداریم یعنی؟ بیداریم و این روزها رو میبینیم؟ بیداریم و از وداع خانم حداد و رهبر شهیدمون حرف میزنیم؟ یعنی اینا خواب نیست؟...»
انگار سطل آبی یخ روی سرم ریخته باشند؛ انگار مشت محکمی درست وسط صورتم خورده باشد. اسم «وداع» که آمد، مچاله شدم.
من نه... دیدید ما را؟
همهمان مچاله شدیم از شنیدن این کلمه کنار اسم شما.
کجا میروید بیما؟ ما که صدوبیستوسه روز است غرق کابوسِ نبودن شما و آقا و بیشمار شهید دور و نزدیک دیگریم؛ کجا میروید بیما؟ باور کنیم یعنی؟ باور کنیم دنیا از شما خالی شده است؟
حاج حسین میگفت قرار است بیایید و «بلهبرونهای شلمچه» را خصوصی برای ما برگزار کنید. میگفت کل کشور نتوانستند شما را از نزدیک ببینند و امشب، شما ما را مهمان خودتان کردهاید تا ببینیمتان. میگفت دل شما اول برای ما تنگ شده و دعوتمان کردهاید. میگفت قرار است بیایید دستی به حال دل و درونمان بکشید و یادمان بدهید همان ولایتی را که برایش اینگونه از همهچیزتان گذشتید.
میگفت و ما بلندتر اشک میریختیم.
میگفت و ما بلندتر کابوس چهارماههمان را گریه میکردیم.
میگفت و میدانستیم شما مثل همیشه ما را میبینید و به احوالمان خوب دقت میکنید.
میگفت و ما عوض تمام این مدت، بغضمان را فریاد میزدیم؛ با اینکه میدانستیم نبودِ شما و آقا و دیگر شهدا، جای خالیای نیست که هیچوقت بتوان پُرش کرد.
قبل از آمدن مداح، حاج حسین حواسمان را جمع کرد که «فرق کنیم». گفت باید معلوم شود ما نفس شما را شنیدهایم و شاگردانتان بودهایم؛ باید از دیگران فرق کنیم و مثل خودتان، چراغ باشیم برای باقیِ راهپیمایان این مسیر.
خلاصه، یک کلام گفت: باید مثل شما حرکت کنیم. مثل شما در راههای عجیبوغریب این دنیای زشت بدویم تا مقصد شما را پیدا کنیم و تهِ قصه، سرمان پیش شما پایین نباشد.
حواسمان را جمع کرد که، به قول خودش، «نشود از شما جا بمانیم و دیگرانی که شما را نمیشناختند، با شما همگام شوند و زودتر و بهتر از ما به شما برسند.»
مداح که آمد، چشم همه به در بود.
شما در راه بودید.
بعد از چهار ماه قرار بود دوباره ما را در آغوش بگیرید و این میان، جای خالی هزاران قاب و خاطره از شما آنچنان در وجودمان درد میکرد که هیچکس حال خودش را نمیفهمید و به دیگری کاری نداشت. همه بلندبلند فریاد میکشیدیم و با نام سیدالشهدا سینه میزدیم که روضهی حضرت مادر آغاز شد و چند لحظه بعد، از در درآمدید.
درآمدید و جماعتی دهههشتادی، دیوانه و دلتنگِ دلتنگِ دلتنگ، از خود بیخود شدند و دوباره دیدن شما را هوار کشیدند؛ در مستطیلی بلند، میان پرچمها، با اسمتان که به رنگ قرمز روی آن نوشته شده بود.
باور کنیم کابوسمان را، خانم؟
باور کنیم دیگر نمیبینیمتان و دیدار افتاده است به قیامت؟
باور کنیم این شمایید که روبهروی ما هستید و دیگر نیستید؟
باور کنیم دیگر ماییم و فرهنگ، بیشما؟
باور کنیم صدایتان، کلامتان، خندههایتان و خستگیهایتان، از این پس آرزو میشوند؟
باور کنیم «شاهداً، و مشهوداً، و مستشهداً، و شهیداً» را؟
باور کنیم کابوسمان را، خانم...؟
حسنا نیلفروشان
