به نیابت از یک شاگرد کوچک

در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد.
ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو و بی‌واسطه با آن رهبر بزرگ هم‌کلام شوم؛ من کجا و او کجا. دلم می‌خواست خانم حداد را صدا بزنم و مثل روزهایی که محمدامین پشت مادرش پنهان می‌شد، پشت سر ایشان بایستم تا او مرا به آقا معرفی کند و حرف‌های دلم را به گوششان برساند. با خود می‌گفتم: «خانم حداد، می‌شود شما بگویید؟»
از سویی دلم می‌خواست ساعت‌ها آنجا بنشینم و با رهبر و معلم شهیدم خلوت کنم، اما از طرفی نمی‌خواستم آن‌قدر بمانم که خستگی، شیرینی این لحظات را کم‌رنگ کند؛ می‌خواستم همیشه تشنه‌ی دیدارشان بمانم. برای همین بعد از یک ساعت از مصلی بیرون آمدیم.
خانم حداد خیلی گمنام بودند و دلم می‌خواست کاری برایشان بکنم. دست‌خطشان را پرینت گرفتم، به چند تسبیح گره زدم و به عنوان یادبود آماده کردم تا در وعده‌ی بعدی دیدار، یعنی نماز روز یکشنبه، به چند نفر هدیه بدهم.
یکشنبه هم رسید. صبح زود از خانه بیرون زدم. این بار اسم خانم حداد را، که از مراسم چهلم و دسته‌ی مدرسه به یادگار مانده بود، همراه خود بردم. کمی به هشت صبح مانده بود و زیارت شریف حدیث کسا در حال قرائت بود. وقتی تمام شد، به سمت چند نفر رفتم و با افتخار و حسرتی عمیق، خودم را «شاگرد کوچک خانم حداد» معرفی کردم و یادبودی را که با خط زیبای او متبرک شده بود، تقدیمشان کردم. واکنش مردم هم خیلی زیبا بود؛ یکی آن را تا آخر مراسم در دستش نگه داشت و دیگری وقتی خط خانم حداد را دید، آن را بوسید. امیدوارم بتوانم به اندازه‌ی خودم نامش را زنده نگه دارم.
نماز اول بر پیکر مطهر امام شهید خوانده شد، اما هیچ نمازی جای نمازهای خودشان را نمی‌گرفت. دلم برای نمازهای عید فطر پر کشید؛ نمازی که در زندگی‌ام از همه بیشتر دوستش دارم و شاید یکی از دلایل این عشق، حضور آقای شهیدمان در آن بود. صدای آقا هنگام خواندن نماز بر پیکر حاج‌قاسم در گوشم زمزمه می‌شد؛ یادم هست که آن، اولین تجربه‌ی من در اقامه‌ی نماز بر پیکر یک شهید بود.
نماز دوم برای خانواده‌ی امام شهید بود، اما ناگهان با شنیدن نام خانم حداد، تمام وجودم فرو ریخت. کسی که همیشه ما را به نماز جماعت دعوت می‌کرد، خودش می‌آمد و با ذوق و لذت، نماز خواندن‌هایمان را تماشا می‌کرد یا تمام‌قد کنارمان می‌ایستاد و چادرش را بر صورت می‌کشید. من در آن هیاهوی نمازخانه همیشه به نحوه‌ی نمازش خیره می‌شدم؛ چقدر تضرعش در سجده‌ها نمایان بود... حالا من میان نماز گریه می‌کنم و هنوز التماس می‌کنم که برگردد.
کمی بعد از نماز، روضه را گوش کردم و به سمت مترو راهی شدم. مترو شلوغ بود و من نگران بودم مبادا اسم خانم حداد لای جمعیت چروک شود. کمی که خلوت‌تر شد، روی صندلی نشستم و عکس را مرتب کردم. خانمی که کنارم نشسته بود، رو کرد و پرسید: «شما شاگرد شهیده هستید؟» گفتم: «بله.»
پرسید: «می‌شود برایمان خاطره‌ای از او بگویی؟» مانده بودم کدام را بگویم؛ از صحبتی که می‌خواستم با او داشته باشم و گفت «باشد»، اما فرصت نشد؟ از اجازه گرفتن‌هایم؟ یا خاطرات نیمه‌شعبان؟ گفتم: «خاطره که زیاد است، اما...» و از آن آخرین یکشنبه و حرف‌های آخرش گفتم. گفتم ما یقین داریم او می‌دانست شهید می‌شود. آن خانم عجیب گریه می‌کرد. از اردوهای جهادی و مراسم‌های ساده‌ای که برگزار می‌شد هم برایش گفتم.
خانم گفت: «شنیدم ایشان در محله‌ی هرندی به‌صورت ناشناس تدریس می‌کردند.» گفتم: «بله، اما ما این را نمی‌دانستیم. قرار بود نیمه‌شعبان امسال هم مثل سال گذشته به محله‌ای در جنوب شهر برویم، اما فرصت نشد؛ همان صحبتی که گفته بود: چند نفره می‌رویم تا با مردم تعامل کنیم و به بچه‌ها درس بدهیم... اما افسوس که آن فرصت پیش نیامد.»
در میانه‌ی حرف‌هایم باید در ایستگاه خودش پیاده می‌شد. سرم را بوسید و گفت: «امیدوارم ادامه‌دهنده‌ی راهشان باشید.» گفتم: «ان‌شاءالله.» در دلم از خانم حداد خواهش کردم که به حق این دوستدارانش دستم را بگیرد تا شرمنده‌اش نشوم و بتوانم همیشه نامش را بلند نگه دارم... .

۵
از ۵
۶ مشارکت کننده