به نیابت از یک شاگرد کوچک

به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو …
ادامه مطلب

در آینه وقایع

در آینه وقایع
آن زمان‌ها، فضا و شرایط پیرامون گاه چنان سنگین و پرتنش می‌شد که ناخودآگاه بر روح و روان آدم تاثیر می‌گذاشت. درست پیش از وقایعی که در خاطرم مانده، حس می‌کردم اوضاع در حال تغییر است و نگرانی‌هایی در میان بود. من از اوضاع پیش آمده سخت نگران شده بودم. سکوت نمی‌کردم، چون می‌خواستم اطرافیانم را با واقعیتی که در حال وقوع بود به درستی آشنا کنم. اینقدر بحث می‌کردم …
ادامه مطلب