لا ملجأ الا الله...

لا ملجأ الا الله...
    شهر تهی از نفس‌های ساکنانش‌ شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیل‌ها لرزه به جان زمین می‌انداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …
ادامه مطلب

عشق، امید، خیابان و تکبیر

عشق، امید، خیابان و تکبیر
وطن... واژه‌ای که این روزها در هیأت عشق، امید، خیابان و تکبیر جلوه کرده است. بیست و اندی روز از آن روزها گذشته است؛ روزهایی که گویی دوباره راهی راهیان نور شدیم و در کوچه‌های فکه و جزیره‌ی مجنون قدم زدیم. تاریخ از دل خاک سر برآورد و جبهه‌ها بار دیگر جان گرفتند. تهران حال و هوای مجنون به خود گرفت، مشهد بوی فکه داد و سراسر ایران یاد خرمشهر …
ادامه مطلب

تابوت‌های کوچک...

تابوت‌های کوچک...
​ در سایه‌ی غبار جنگ، جایی که آسمان به جای ستاره‌ها، دود و فریاد را به نمایش می‌گذارد، تابوت‌های کوچک، کوچک‌تر از هر رویایی که کودکان در سر می‌پروراندند یکی یکی بر دوش پدران و مادران شکسته به خاک سپرده می‌شوند. دخترکانی با موهای بافته‌شده با رویای عروسک بازی با دوست هایشان، پسرانی با دست‌های کوچک که هنوز توپ را لمس نکرده‌اند، حالا در آغوش پارچه‌ای سفید، خداحافظیِ ابدی می‌گویند. هر تابوت، …
ادامه مطلب

سوغاتی

سوغاتی
پدرم رفت که در رزمایشی شرکت کند که خیلی به حضور در آن افتخار می‌کرد. رزمایش نیروی دریایی ایران و هند بود. از بابا که پرسیدم هند کجاست، کره زمینش را آورد، از ایران دست کشید به سمت راست، گفت : یادت هست بابای سنا پارسال رفته بود رزمایش و برایش عروسک‌آورده بود؟  تندی گفتم:همان‌هایی که  شبیه عروسک‌های خیمه شب بازی بودند ؟ بابا خندید و گفت هند آنجاست.  روز رفتن …
ادامه مطلب

دست‌خدا...

دست‌خدا...
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه هم‌قد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشک‌های ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفه‌ها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایه‌ی شما مقتدر شدیم را پررنگ‌تر کردید؛ …
ادامه مطلب

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند
لحظه‌ای میان اسفند و فروردین می‌شود لحظه‌ی تقدیر ما، همان لحظه‌ی تحویل سال. لباس‌های رنگی، سفره‌ی هفت‌سین و ماهی‌‌ قرمز کوچک درون تنگ می‌شود دلخوشی‌ کوچک و رنگین عید، می‌شود بهانه‌ی احسن‌الحال و طراوت زندگی. دعای تحویل‌سال را که می‌خوانند، دل می‌تکانند از غبار غم و آب می‌دهند باغچه‌ی کوچک وجود را. روی عزیزان را می‌بوسند و در آغوششان می‌گیرند.همه‌چیز در بهترین حال است و احوال همگان وابسته به بهار …
ادامه مطلب

ماه رفتن کاروان عشاق

ماه رفتن کاروان عشاق
۲۹ روز از آغاز ماه خدا گذشت؛ تنها یک روز دیگر باقی مانده تا با تمام عزم و اراده خود، نهایت استفاده را از آن ببریم. زیرا که پس از پایانش، دیگر شبیه‌اش را پیدا نخواهیم کرد و معلوم نیست عمرمان به رمضان بعدی قد بدهد. اما ماجرا این است که رمضان امسال با ۱۴۴۷ رمضان پیشین خود تفاوت‌های بسیاری داشته است. شاید اصلاً بهتر باشد نگاهی به اولین روز …
ادامه مطلب