
پدرم رفت که در رزمایشی شرکت کند که خیلی به حضور در آن افتخار میکرد. رزمایش نیروی دریایی ایران و هند بود. از بابا که پرسیدم هند کجاست، کره زمینش را آورد، از ایران دست کشید به سمت راست، گفت : یادت هست بابای سنا پارسال رفته بود رزمایش و برایش عروسکآورده بود؟
تندی گفتم:همانهایی که شبیه عروسکهای خیمه شب بازی بودند ؟
بابا خندید و گفت هند آنجاست.
روز رفتن فرا رسید.
قبلا هم روزهایی رفتن و برگشت زیادی فرا رسیده بود و تجربه داشتیم و مراسم دور از انتظار نبود. به بابا گفتم برای من هم سوغاتی از آن عروسکها میآوری؟ آنوقت با سنا مثل دوقلوها میشویم.
بابا از آن خندههای قشنگش کرد و گفت خودم سوغاتی هستم! خندیدم و دستم را انداختم دور گردنش که خم شده بود تا هم قدّم شود.
او هم خندید... اما حالا خندههای بابای خوش خندهام در چشم من روضهای سنگین است. فیلمبردارها آمدهاند تا از بدرقهی ما فیلم بگیرند . ما فقط به هم میخندیدیم و دست تکان میدادیم .
رفتیم بابا را بغل کنیم ولی ما به قول مامانم عیال واریم و من که بزرگتر بودم مجبور شدم سریع بابا را بغل کنم تا بغلها به سه تا خواهر و برادرم دیگرم هم برسند .
فیلم را که نگاه میکنم جای بوسهاش در پیشانیام مانده ... کاش من هم پیشانیاش را میبوسیدم.
دیروز صبح من و مامان رفتیم استقبال بابا و دوستهایش، خواهر و برادرهایم را گذاشتیم پیش مامانبزرگ، خیلی کوچکاند و نمیدانند وقتی میگویند بابا شهید شده یعنی چیه؟
پشت کامیون که میرفتیم اسمهای روی تابوتها را خواندم اما اسم بابا نبود، مادرم گفته بود بابا جاویدالاثر شده اما من نفهمیدم یعنی چه؟ وقتی پرسیدم گریه کرد. اما حالا میدانم. یعنی بابا برای همیشه ماند توی دریا. یعنی همیشه اسمش یاد همه میماند و همه از بابای من به عنوان قهرمان یاد میکنند...
سنا هم آنجا بود. عروسکش را هم با خودش آورده بود و گریه میکرد چون بابای او هم رفته بود، آنها هم مثل ما با هم دوست بودند و با هم رفته بودند سفر.
روز استقبال وقتی با سنا پشت کامیونها میرفتیم یک خانم که میکروفون دستش داشت آمد و پرسید چه پیامی برای شهدای ناوچه دنا داریم؟
ما نگفتیم دختران آن شهدا هستیم. به جایش فریاد زدیم: قول میدهیم راهتان را ادامه دهیم و انتقامتان را از دشمنان بگیریم.
سنا گفت آن خانم خبرنگار بوده و تلوزیون مصاحبهمان را نشان میدهد و معروف میشویم ولی برای من مهم نیست. من آرزو دارم بابا مصاحبهام را ببیند و افتخار کند.
بابای شجاعم، کاش من را میدیدی و افتخار می کردی که من مثل دختر همسایه بغلیمان نیستم که خوشحال باشم مردم کشورم دارند بمباران میشوند. مثل او نیستم که به خاطر اینکه يک سری آدم قاتل و وحشی، که تو همیشه آرزوی مرگشان را داشتی، رهبرمان را که در قنوت نمازهایت برای سلامتیاش دعا میکردی با خانواده و نوهی کوچکش شهید کردند، دست بزنم و جیغ بکشم.
من می دانم که تو و تمام آن ۱۰۳ نفری که همراهت بودند به دست بدترین مردمان زمان حال شهید شدید و آمریکا به جای آزادی برای ما بمب و یتیمی میآورد، من به قولم پایبند میمانم و انتقامت را از تمام اسرائیلیها و آمریکاییها میگیرم و هرشب با تمام توانم مرگ برآمریکا و اسرائیل میگویم.
و در آخر؛ بابا، تو رفتی تا سوغاتی بیاوری اما حتی خودت هم برنگشتی.
من یقین دارم که روزی تو را خواهم دید در حالی که سوغاتی به دست منتظرم هستی
❤️ باعشق دختر بابا برای بابا ،بهترین سوغاتی رو زمین، که نامش جاوید میماند
به قلم حورا سادات شجاع الدینی و فاطمه شریعتی
پایه هشتم
