از طبس تا امروز، نشانه‌ها خاموش نمی‌شوند

از طبس تا امروز، نشانه‌ها خاموش نمی‌شوند
  سفیدی ماسک‌ها همه‌جا را پر کرده بود و بوی الکل، جای عطر همیشگی حرم را گرفته بود. کرونا حتی در تار و پود حرم هم رخنه کرده بود؛ اما گنبد طلاییِ ضامن آهو مثل همیشه، در گرگ‌ومیش غروب برق می‌زد و اشک را مهمان گوشه‌ی چشمان زائران می‌کرد. حسین توی کالسکه، یک‌وری کج شده و چشم‌هایش را بسته بود و بقیه‌ی بچه‌ها از خستگیِ چند ساعت زیارت تلو‌تلو می‌خوردند؛ …
ادامه مطلب

آنها که نامی ندارند، اما شهر به نام آنها نفس می‌کشد

آنها که نامی ندارند، اما شهر به نام آنها نفس می‌کشد
    از درِ سینما که بیرون می‌آییم، پرتوهای کم‌رمقِ خورشیدِ غروب از لابه‌لای شیشه‌ها و ساختمان‌های بلند شهر سرک می‌کشند. رنگ نارنجی‌شان نرم و ملایم شده، انگار آفتاب هم پس از یک روز طولانی خسته است. با این حال هنوز آن‌قدر جان دارد که از میان خیابان عبور کند، روی آسفالت بنشیند و لحظه‌ای چشم را بزند...بعد از آن‌همه صدای انفجار و آژیر و پدافندی که در دل فیلم …
ادامه مطلب

سوغاتی

سوغاتی
پدرم رفت که در رزمایشی شرکت کند که خیلی به حضور در آن افتخار می‌کرد. رزمایش نیروی دریایی ایران و هند بود. از بابا که پرسیدم هند کجاست، کره زمینش را آورد، از ایران دست کشید به سمت راست، گفت : یادت هست بابای سنا پارسال رفته بود رزمایش و برایش عروسک‌آورده بود؟  تندی گفتم:همان‌هایی که  شبیه عروسک‌های خیمه شب بازی بودند ؟ بابا خندید و گفت هند آنجاست.  روز رفتن …
ادامه مطلب