آنها که نامی ندارند، اما شهر به نام آنها نفس می‌کشد

 

 

از درِ سینما که بیرون می‌آییم، پرتوهای کم‌رمقِ خورشیدِ غروب از لابه‌لای شیشه‌ها و ساختمان‌های بلند شهر سرک می‌کشند. رنگ نارنجی‌شان نرم و ملایم شده، انگار آفتاب هم پس از یک روز طولانی خسته است. با این حال هنوز آن‌قدر جان دارد که از میان خیابان عبور کند، روی آسفالت بنشیند و لحظه‌ای چشم را بزند...بعد از آن‌همه صدای انفجار و آژیر و پدافندی که در دل فیلم می‌پیچید و اضطرابی که قصه‌اش در دل آدم می‌کاشت، سکوت خیابان مثل یک پناه است؛ آرام، ساده و دلنشین.چند کلاغ، تک و توک، بر شاخه‌ها یا لبه‌ی ساختمان‌ها نشسته‌اند و گاهی بی‌حوصله غارغار می‌کنند. هر از گاهی رهگذری بی‌اعتنا از کنارمان عبور می‌کند؛ کسی که شاید ذهنش درگیر خریدی کوچک، قرار ملاقاتی ساده یا خستگی یک روز کاری است. آن‌طرف‌تر چند کودک برای له کردن برگ‌های به‌جا مانده از پاییز و زمستان مسابقه گذاشته‌اند. هر قدمشان خش‌خش آرامی در سکوت عصر می‌پاشد و صدای خنده‌های کوتاهشان در هوا می‌پیچد.آن سوی خیابان هم کافه‌ای هست که بیشتر مشتری‌هایش کوتاه‌قامت‌اند؛ کافه‌ای کوچک و صمیمی که احتمالاً بسیاری از آشنایی‌ها، دوستی‌ها و شاید حتی آغاز بعضی زندگی‌ها در همان چند میز ساده شکل گرفته است.همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد؛ آن‌قدر عادی که اگر کسی از اخبار جنگ بی‌خبر باشد ـ اگر مثلاً از یکی از جزیره‌های کوچک آن سوی دنیا ناگهان در خیابان‌های مرکز تهران ظاهر شود ـ شاید هرگز نفهمد که امروز روز سی‌وسوم جنگ است.شهر هنوز چهره‌ی جنگی به خود نگرفته است. خیابان‌ها همان خیابان‌ها هستند، چراغ‌ها همان چراغ‌ها، و زندگی با همان ریتم همیشگی‌اش در جریان است.اما شاید ما کمتر به این فکر کرده‌ایم که این آرامش ساده، اتفاقی نیست.پشت این چهره‌ی آرام شهر، کسانی ایستاده‌اند که بی‌صدا بارِ این آرامش را بر دوش می‌کشند. کسانی که هر شب، میان جمعیت‌های بزرگ و مراسم‌ها، لباس‌های نارنجی بر تن می‌کنند؛ بی‌هیچ ادعایی، بی‌هیچ نامی که در خبرها تکرار شود.آنها میان مردم می‌گردند، لیوان‌های چای را جمع می‌کنند، کاغذها و پرچم‌ها را از زمین برمی‌دارند. اگر پوستری از دستی رها شود یا پرچمی بر زمین بیفتد، آرام خم می‌شوند؛ حتی اگر کمرشان از درد خم شده باشد، حتی اگر سال‌ها کار و خستگی موهایشان را سفید کرده باشد.خم می‌شوند تا پیش از آنکه ردِ سیاه کفشی بر آن بیفتد، بوسه‌ای آرام بر نام خدا روی پرچم یا بر چهره‌ی شهیدی در یک پوستر بنشانند.آن سحر تلخ یکشنبه را به یاد می‌آورم؛ وقتی میدان انقلاب پر از صدا و اشک بود. مردم شعار می‌دادند، بعضی گریه می‌کردند، بعضی در سکوت ایستاده بودند. میدان ساعت‌ها پر و خالی می‌شد، موجی از آدم‌ها می‌آمد و موجی دیگر می‌رفت.در همان میان، گروهی آرام با جاروهایشان حرکت می‌کردند. جارو می‌زدند و اشک می‌ریختند. انگار خیابان را با آب چشم‌هایشان می‌شستند تا وقتی موج بعدی عزاداران از راه می‌رسد، زمین آماده‌ی قدم‌هایشان باشد.ما شاید آن لحظه‌ها را خوب ندیده باشیم، اما پیش از هر مراسم تشییع، پیش از هر تجمع و هر بیعت، این آنها هستند که زودتر از همه به خیابان می‌آیند. گرد و غبار را می‌روبند، تکه‌های کاغذ و آوار را جمع می‌کنند و شهر را برای حضور مردم آماده می‌کنند.و وقتی همه‌چیز تمام شد و جمعیت رفت، باز هم آنها آخرین کسانی هستند که می‌مانند. کوچه‌ها و خیابان‌ها را آن‌قدر مرتب می‌کنند که وقتی شب بعد دوباره مردم جمع می‌شوند، حتی اگر باد هم بوزد، خاکی از زمین بلند نشود.اما داستان فقط به رفتگران ختم نمی‌شود.کمتر پیش آمده که ما به دیگر نیروهای شهرداری فکر کنیم؛ به کسانی که در چند ساعت هزاران بیلبورد را در سطح شهر نصب می‌کنند، بلندگوها را آماده می‌کنند، خیابان‌ها را برای مراسم‌ها سامان می‌دهند و بعد همه‌چیز را چنان سریع جمع می‌کنند که گویی هیچ‌گاه چیزی در آنجا نبوده است.و همین‌طور کسانی که باعث شده‌اند سی‌وسه شب است چراغ‌های شهر خاموش نشود و خیابان‌ها روشن بماند.در کنار همه‌ی این‌ها، پرستاران، آتش‌نشانان، امدادگران و هزاران شغل دیگر شب و روز در حرکت‌اند. در بیمارستان‌ها، در ایستگاه‌ها، در خیابان‌ها و پشت صحنه‌ی زندگی شهری.هزاران خانواده هم دوری عزیزانشان را تحمل می‌کنند؛ شب‌هایی که صندلی خانه خالی می‌ماند، سفره‌ای که یک نفر کمتر دورش می‌نشیند، تماس‌های کوتاهی که جای حضور را می‌گیرد.همه‌ی این‌ها تا ما لحظه‌ای احساس کمبود نکنیم. تا شهر حتی برای یک ثانیه هم چهره‌ی جنگ به خود نگیرد.شاید ما در سکوت عصرگاهیِ خیابان قدم بزنیم، به صدای کلاغ‌ها گوش بدهیم و بازی بچه‌ها را تماشا کنیم، بی‌آنکه بدانیم پشت همین آرامش ساده، آدم‌هایی ایستاده‌اند که بی‌هیچ نام و نشانی، نگهبانِ بی‌صدای این شهرند.آدم‌هایی که کاری نمی‌کنند تا دیده شوند؛ کاری می‌کنند تا شهر، همچنان شبیه زندگی بماند.

 

حوراسادات شجاع‌الدینی

پایه هشتم

۴
از ۵
۹ مشارکت کننده