از طبس تا امروز، نشانه‌ها خاموش نمی‌شوند

 

سفیدی ماسک‌ها همه‌جا را پر کرده بود و بوی الکل، جای عطر همیشگی حرم را گرفته بود. کرونا حتی در تار و پود حرم هم رخنه کرده بود؛ اما گنبد طلاییِ ضامن آهو مثل همیشه، در گرگ‌ومیش غروب برق می‌زد و اشک را مهمان گوشه‌ی چشمان زائران می‌کرد.
حسین توی کالسکه، یک‌وری کج شده و چشم‌هایش را بسته بود و بقیه‌ی بچه‌ها از خستگیِ چند ساعت زیارت تلو‌تلو می‌خوردند؛ امّا از قولی که برای رفتن به کتاب‌فروشی حرم گرفته بودند کوتاه نمی‌آمدند و هرکس حتی جای دو سهمیه‌ی کتابش را از حفظ بود. فقط من مانده بودم. دیگر مکلف شده بودم و به حساب خودم بزرگ‌تر؛ دیگر کتاب‌های کودکان سرگرمم نمی‌کرد. امّا هنوز آن‌قدری قد نکشیده بودم که دستم به قفسه‌ی کتاب‌های نوجوان برسد و اینجا بود که «سالار» به دادم رسید.
از بعدِ خواندن کتاب «سالار» بود که به صرافت مطالعه‌ی زندگینامه‌ی شهدا افتادم: تنها گریه کن، پایی که جا ماند، فرنگیس، دختر شینا، آن بیست و سه نفر، گلستان یازدهم، من زنده‌ام و...
از بعدِ «دا» بود که دیگر چیزی پیدا نکردم و برگشتم به وضعیت دو–سه سال قبل. امّا پنجم اردیبهشتِ آن سال، پرونده‌ی جدیدی مقابلم باز شد.
اولش فقط تصاویر هواپیماهای سوخته میان صحرا بود که تلویزیون مدام پخش می‌کرد و صحبت‌های امام که از معجزه‌ی خدا می‌گفتند؛ شبیه تمام صحنه‌های دفاع مقدس.
امّا جمعه عصر، میان صدای «هُو هُو» و مسیر رفت‌وبرگشتیِ جارویی که سهمِ من در پذیرایی بود، شبکه‌ی مستند بی‌مقدمه‌ترین فیلمش را پخش کرد؛ ناگهان از میان پیام‌های بازرگانی، پرید وسطِ صحبت‌های چند ژنرال آمریکایی و شاهدان ایرانی.
از منطقه‌ای در مرکز ایران به نام طبس گفتند؛ از توطئه‌ی غاصبانِ سرزمینِ سرخ‌پوستان و از غربی‌هایی که برای سرنگونیِ نهالِ جمهوری اسلامی ایران نقشه کشیده بودند.
ژنرال آمریکایی، دستش را لابه‌لای موهایش – که حالا هم‌رنگِ دندان‌هایش شده بود – برده بود و خشم را در صدایش حل کرده بود. می‌گفت: «ما تمام داده‌های هواشناسی را چک کردیم؛ آن شب آسمان صاف بود، بدون حتی نسیمی ملایم. قرار نبود طوفان شن دودمان ما را بر باد دهد...»
شاهدان ایرانی، برقِ آن‌روزِ چشم‌هایشان هنوز در نگاهشان مشهود بود و وقتی صحبت می‌کردند، شورِ جوانی را می‌شد از صدایشان شنید. می‌گفتند از لاشه‌های سوخته‌ی تجهیزاتِ پیشرفته‌ترین ارتش جهان...
طبس، معجزه‌ی خدا بود. آرزویم شده بود کاش من هم آن سال آن‌جا بودم. بزرگ‌ترین حسرتم در طبس خلاصه می‌شد تا شانزدهم فروردینِ امسال؛ وقتی صبح، تلویزیون دوباره همان سکانس‌ها را نشان داد.
مطمئن بودم امروز شانزدهم فروردین است، نه پنجم اردیبهشت؛ یعنی تقویمم اشتباه بود؟
امّا این‌بار، دستِ لطفِ خدا، طبس را به جایی حوالی شهررضا آورده بود؛ دانه‌های شن جایشان را به قطرات سیل و بارانِ بی‌سابقه داده بودند و موشک‌های پدافند ایران، تجلیِ آیه‌ی  
«وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلٰكِنَّ اللَّهَ رَمى»  
شده بودند...

باز هم غاصبان، دستِ خدا بر سرِ ایران را ندیدند.

حوراسادات شجاع‌الدینی 
پایه هشتم

 

۵
از ۵
۵ مشارکت کننده