تابوت‌های کوچک...

در سایه‌ی غبار جنگ، جایی که آسمان به جای ستاره‌ها، دود و فریاد را به نمایش می‌گذارد، تابوت‌های کوچک، کوچک‌تر از هر رویایی که کودکان در سر می‌پروراندند یکی یکی بر دوش پدران و مادران شکسته به خاک سپرده می‌شوند. دخترکانی با موهای بافته‌شده با رویای عروسک بازی با دوست هایشان، پسرانی با دست‌های کوچک که هنوز توپ را لمس نکرده‌اند، حالا در آغوش پارچه‌ای سفید، خداحافظیِ ابدی می‌گویند. هر تابوت، یک قلبِ خاموش‌شده است؛ هر تابوت، یک خنده‌ی دزدیده‌شده از آینده.

تصور کن، ای دوست، آن لحظه را که مادری بر تابوت دختر سه‌ساله‌اش دست می‌کشد؛ دختری که دیروز با عروسکش حرف می‌زد و امروز، در سکوت ابدی، به خاک می‌سپرد. چشمانش، دو دریچه‌ی اشک‌بار، فریاد می‌زند: «چرا او؟ چرا این فرشته‌ی کوچک با بال‌های نامرئی‌اش؟» و پدر، با دستانی لرزان، تابوت پسر هفت‌ساله‌اش را بر دوش می‌کشد؛ پسری که آرزوی قهرمان شدن داشت، اما جنگ او را به قهرمانی ابدی تبدیل کرد. این تابوت‌ها، نه فقط جسم بی‌جان را حمل می‌کنند، بلکه بار سنگین غم یک ملت را حمل پی کنند؛ بار هزاران "اگر" و " ای کاش" را. اگر جنگ نبود، آن دخترک امروز در حیاط می‌دوید و گل می‌چید؛ آن پسر، با دوستانش بازی می‌کرد و از ستاره‌ها می‌پرسید چرا می‌درخشند.

از آغاز این رنج بی‌پایان، از روز اول تا بیست و سوم جنگ، "۲۱۰ کودک شهید"، دویست و ده تابوت کوچک؛ دویست و ده رویای شکسته؛ دویست و ده خانواده که قلب‌شان برای همیشه زخمی است... از میان‌شان دخترانی با چشمان درشت و معصوم، پسرانی با گونه‌های سرخ و پرجنب‌وجوش. هر کدام یک جهان از دست‌رفته. یکی پنج‌ساله بود و با مادرش زیر آوار ماند، دیگری ۳ ماهه و داغش بر دل مادرش ماند ...
و جنگ، این هیولای بی‌رحم، آن‌ها را از آغوش گرم زندگی ربود و به تابوت‌های کوچک سرد سپرد.

ای کاش جهان می‌ایستاد و این تابوت‌ها را می‌دید؛ ای کاش دست‌های قدرتمندان، به جای سلاح، گل بر سر این کودکان کوچک می‌ریختند. این کودکان، نه سرباز بودند و نه جنگجو؛ آن‌ها فقط کودک بودند، با قلب‌هایی پاک‌تر از برف و آرزوهایی بزرگ‌تر از کوه. تابوت‌هایشان، فریادی است علیه هر بادی که بوی باروت می‌آورد؛ هشداری است که بگوید: بس است! دیگر هیچ تابوتی کوچک نسازید. بگذارید کودکان‌مان با خنده‌های‌شان جهان را پر کنند، نه با اشک‌های ما.

 آن‌ها رفتند، اما یادشان، شمعی فروزان در برابر تاریکی جنگ است. دویست و ده نورِ خاموش‌شده، که هرگز، هیچ‌گاه، فراموش نخواهند شد.

 

به قلم فاطمه‌ سادات جعفری | پایه هفتم

۵
از ۵
۱۰ مشارکت کننده