
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه همقد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشکهای ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفهها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایهی شما مقتدر شدیم را پررنگتر کردید؛ بدون اشارهی مستقیم نشانمان دادید که دشمن گرچه قوی و ستمکار است اما ما قویتریم! درست شبیه یک استاد تمام روانشناسی که حواسش هست خوف و رجا را با هم در قلب مریدانش بکارد.
بعد ما مریدان کوچک را به سمت آینه بردید؛ جوری از حماسهی حضور ما تعریف کردید که باورمان شد جا پای بزرگان گذاشتهایم و کاری کردهایم! در میانهی همین الطاف، به شانهیمان زدید که "حواست به امداد خدا هست؟ برنامه شکر را که فراموش نکردهای؟" و این تذکر بزرگ را مستقیم و در ابتدا نگفتید که ما کوچکها حس کمبودن و کمکاری کردن نکنیم! نگاه امام زمان (عج) و توسل به ایشان را چندین بار یادآور شدید که در سلول به سلولمان بنشیند. بعد انگار که حواستان باشد ما خستهایم و نگران؛ توصیه کردید دید و بازدید را از سر بگیریم و اگر دل در گرو کسی داریم، معطل نمانیم. همینقدر آشنا با جزئیات قلب و روح ما! انگار که همین جزئیات زندگی، حتی مهمتر و ماندگارتر از جنگ و اتاق فرمان دشمن است!
نکات باقی مانده رو با عینک منطق متذکر شدید؛ نگران امید ما هستید که گفتید ضعفها را منتشر نکنیم و از قدرتها انگیزه بگیریم. از شرایط اقتصادی گفتید و نشان دادید که چقدر آشنا با درد ما هستید حتی اگر در بطن گفتوگوهای بیپرده تاکسی باشد! بعد هم انگار که بالای یک بلندی ایستاده باشیم؛ مثل یک فرماندهی مسلط و با صلابت نقشهی عملیات روزهای آینده را نشانمان دادید.
دست خدا واقعا بر سر ماست که شما با یک متن، غمهای کشنده را میکشید؛ دست بر سر ما میکشید و امید و غرور را تزریق میکنید، همزمان با جاری کردن خشوع عبادت!
با یک متن نقشهی دشمنان را بر آب میکنید؛ مسیرش را تا به امروز و آینده روشن میکنید و به ما کوچکها نقشهای بزرگ میدهید برای حل چالشهای داخلی و خارجی.
آری، دست خدا واقعا بر سر ماست؛ وقتی خامنهای رهبر ماست.
الهم احفظ قائدنا امام الخامنهای...
به قلم زینب لنگرودی
