دوباره باران آمد...
و باران چه حرفهایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانهاش چقدر لال بهنظر میرسم.
یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است!
امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت میدود و میروید و میپیچد، من بیش از پیش دلتنگ شدم، دلتنگ کسی که گمانم نبود خودم به او دل ببندم، خودم انکار کنم و متوجهش نباشم.
پارسال همین موقعها باران آمد
برای اولین بار پایم را در مدرسهای گذاشتم که هیچگاه فکر نمیکردم روزی به آن دلبسته شوم!
وقتی درِ سالخورده با سایههایی از قهوهای روشن و سوخته را باز کردم، حس عجیبی که میان دیوار های سفید استخوانیاش پرسه میزد، مرا مغلوب کرد!
صدایم زدی "دخترم بیا تو"
از پدر و مادرم جدا شدم و بهجایی آمدم که تو در آنجا مستقر بودی
مانتویی لطیف و یاسی بر تن داشتی، روسریای لَخت با گلهای پخششده در پسزمینهی بنفشی ملیح و گلبهی.
آن گیرهی روسریِ پروانهایت را بهخاطر دارم که با نگینهای کوچک ارغوانی تزئین شده بود؛ وای که چقدر عجیب تمام جزئیات آن روز را به یاد دارم.
گرمِ صحبت شدیم، درحالیکه من حتی نمیدانستم شما "کی" هستید؟!
آن صمیمیتی که در لبخندِ نگاهتان شعله افکنده بود، گرمایِ طبیعیِ خوش و بِش کردن انسانهای معمولی و از روی تعارف نبود، آن چشمها خاص بودند و من بدبختتر از این حرفا که "خاص بودنشان" را بفهمم.
گویی تمام ستارههای عالم داشتند در نگاهت زاده میشدند، تمام شکوفههای اردیبهشت از دو وَرِ خط لبخندت سرازیر میشدند و هر وقت میخندیدی، یک شکوفه از لبهایت بر زمین میافتاد.
آنقدری مشغول صحبت شدیم که زمان از دست هر دویمان در رفت و من هم ابداً حس نکردم در مصاحبهی قبولیِ مدرسه قرار دارم...
حرفهایمان تمام شد، بدرقهام کردی و یک غنچهی لبخند از تو، ثنار من شد.
دوست ندارم خاطرات را مرور کنم، خصوصاً روز و شبهای راهیانمان که این ایام بسی بیرحمانه و بیش از پیش در خاطرشان قدم میزنم...
از انبوهِ خاطراتمان دوست دارم فقط یک چیز بگویم:
در آن دو سه روز، هر جا که میرفتیم؛ بیش از پیش من در سکنات و وجناتت دقت میورزیدم و هیچگاه از این حافظهی مقتولم پاک نمیشود که در آن روز ها چقدر "سَبُک" بودی! آنقدر سبک که گمان میکردم هر لحظه میتوانی اوج بگیری و آسمانی شوی!
آن چشمان گیرایت بغضهای غمآلود و عزیزی داشتند، همیشه در خودت فرو میرفتی، گویی در آن آبهای سرد و جانگداز اروندرود چیزی را جا گذاشته باشی، یا میان خاک فکه عزیزی را!
همان موقعها بود که اقبال سعد من آن روی خودش را نشان داد و توانستم ارتباط خیلی خوبی با تو بگیرم، هم تو مرا شناخته بودی و هم من تو را. آه که چقدر حرفهای دلم زیاد است و وقت و قلم مختصر و عاجز!
بهخاطر دارم دوست داشتم شبیه تو از راهیانم لذت ببرم، مثلاً یک تکه از وجودم را لابهلای خاک سرخ طلاییه، در دست امواج رود کارون جا بگذارم تا مثل تو، هر وقت دوباره به آنجا قدم گذاشتم، خودم را در جسم و روح انسانی "کامل" ببینم.
یک چیز دیگر هم میخواهم بگویم؛ روز اولمان در راهآهن گفتی :«بچهها! هر شهیدی که انتخاب میکنین اونقدری عجیب و ملموسانه شما رو توی این سفر همراهی میکنه که حس میکنین همیشه همراهتونه...» این حرفت بهقدری لبریز و سرشار از "نور" بود که قلب پرگناه من در برابر آن کور میشد!
شهید صیاد شیرازی انتخاب من بود، ایشان را در لحظهلحظه زمانهایی که در هوای جنوب نفس میکشیدم احساس میکردم، گویی وقتی اشک میکاشتم، آنها را پاک میکردند، وقتی دلگیر بودم، غروبِ قلبم را به طلوع بدل میساختند و وقتی هم که خواستم بروم، گفتم:" ممنونم بابت میزبانی بینظیر این چند روزتون، من دوباره برمیگردما!"
اما حیف، مگر راهیان نور بدون حضور جسمانی تو معنایی هم برای من دارد ؟
خانم حداد! چقدر عجیب است که با این شدت در تمنای حضورتان غرقم و دارم صدایتان میزنم، انگار تمام قلبم میخواهد نام شما را بلند فریاد بزند!
فکر کنم برگشتی به همانجایی که به آن تعلق داشتی، "راهِ پر نورِ شهیدان"
از همان سفرمان یقین یافتم که تو مال این زمینِ خاکیِ پوچ نیستی که ما از بهشت سقوط کردیم و در آن افتادیم، تو مال همانجا بودی؛ جسمات ملزومِ شهادت و روحت ملزومِ جسارت و شجاعت بود!
حق با من بود؛ باید پر میکشیدی، تو زیادی برای این سرایِ غم سبک و لطیف بودی، خوشحالم که حال ستارگان و ملائک و در وهلهی اول "خدا" نگهدارت هست!
این یعنی هرموقع توفیقی نصیب من شود و دوباره بیایم، تو را میبینم ؟ دوباره قرار است وقتی از سرما خوابم برده و خودم متوجهش نیستم رویم پتو بیندازی ؟ قرار است به من بگویی :"علمدار! کجایی ؟ بیا اینجا پهلوی من وایسا!" ؟
به من قول میدهی ؟ که فقط در رویای دیدن تو محبوس نباشم ؟ روحم را آزاد میکنی تا دوباره تو را در دشت میشداغ و پادگان محمد رسولالله ببینم ؟
دوباره با هم "کربلا قطعاً جنت الاعلامه، دیدن صحنت آخر دنیامه، هر کجا اسم حرز تو همراهمه، ثارالله...!" میخونیم ؟
صحبتهایم را خلاصه میکنم چراکه این قلب رنجورِ پرحرف، هیچگاه سرد نمیشود...
چه آشکارا
تمنایِ نوازشِ تو را دارم،
و قلبم چه بیپرده
نیاز به تپیدنِ نامِ تو دارد
بیا!
نگذار این شبهای بیرحم
چشمانم به شبیخونِ خواب را
فرو بندد،
بیا!
دمی مرهمِ به بیداری باش
که خسته از دیدار توام در رویا...
خیلی وقت است که شب شده
خیال پریشانم را شانه زدهام
منتظرت میمانم
تا
هر شب با صدایِ حضورت
آرامش خود را در روحم نجوا دهی و به من یادآوری کنی که هنوز هم هستی...
میخواهم پژواک صدایت را بشنوم؛
در میان تکتک مکانهایی که تو در آنجا بودی
و حضورت را نسیمی کنم که مدام بوزد؛
لابهلایِ درختِ پوچ جسمم که بهظاهر تنومند شده
بیا و دوباره بر تختهی سیاه و تختهی قلبمان حکاکی کن!
بیا و تجلی پیدا کن؛ مابین آن نیمکتهای تنهای مدرسه که خاک خوردهاند.
دوباره بیا ای بهار!
آفتابمان باش
بر سزرمین دلمان، در میانِ سایههای بافته از تردید، حریر نور بتابان!
در جولانگاهِ سرخ واژهها، شهادتت را با "معلمیات" ادامه بده، نه با "فقدانت"!
و من هنوز
در امتدادِ همین دالانهای خاموش
ردّ گامهایت را جستوجو میکنم؛
میان دفترهایی که ورق میخورَند
و تختهای که هر صبح
بیآنکه نامت را بنویسد
دلتنگ توست.
میدانم
بعضی صداها خاموش نمیشوند؛
فقط از ارتفاعِ دیگری
در جان آدمها میپیچند.
و بعضی رفتنها
پایانِ حضور نیست
شکلِ دیگری از ماندن است.
پس اگر امشب
باد، آرام برپهنای خرمشهر و خوزستان و از کنار پنجرههای کلاس گذشت
و اگر گچی بیصدا
بر لبهی تخته لغزید،
باور میکنم هنوز
جایی در حوالیِ همین نفسها
ایستادهای…
و روح تکتکمان را در آغوش میکشی!
ایکاش ستارهای بودم
گلی از ماه میچیدم
در آسمان تقدیمت میکردم
میگفتم که دلتنگیام در وصف هیچ جمله و در تصور هیچکس نمیگنجد
و روزت را با تاخیر، تبریک میگفتم :)
-باران سعیدی
پایه یازدهم
