در امتداد رد گام‌های تو

در امتداد رد گام‌های تو
    دوباره باران آمد... و باران چه حرف‌هایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانه‌اش چقدر لال به‌نظر می‌رسم. یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است!  امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت می‌دود و می‌روید و می‌پیچد، من بیش از پیش دلتنگ …
ادامه مطلب