
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانهای شده بود که دور شمع دلِ سوختهام میچرخید. گوشهای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه میکردم و اشکهایم آرامآرام روی گونههایم جاری میشد. از کوچک و بزرگ، همه آمده بودند و برای تو قرآن میخواندند.
سرخیِ قاب «معلم شهید» خونم را به جوش میآورد و تپش قلبِ منتظرم تندتر میشد. چشمم به گلهای مریم کنار قاب عکست افتاد؛ امان از آن قاب عکس و از آن چشمهای آرام و خندانت...
چایِ روضهی تو خوردن نداشت. با تمام خستگیام، هر بار که دستم به سمت سینیِ چای میرفت، چیزی در وجودم میشکست و چای به لب نمیرسید.
گاهبهگاه سر میزدم به یادبودهایی که در کنج اتاق جا گرفته بودند. روز قبل، با احتیاط و خستگی و هزاران مشغلهی دیگر، آمده بودیم و دور هم نشسته بودیم؛ دلهایمان را به یاد تو و برای تو روانهی حرم امام مهربانیها کرده بودیم و ذرهذره خستگیِ این چند شبانهروز را فراموش کرده بودیم. آن نیمهشب را فراموش نکردهایم؛ همان شبی که با مداحی و یاد تو، با خستگی، شعرهایت را بر صفحهی خاکیِ کاغذ مینشاندیم.
میروم و با وسواس جای شمعها را عوض میکنم. قاب را به سمت صورتم میگیرم و زیر لب نام «شهید زهرا حدادعادل» را زمزمه میکنم.
گلهای شمعدانی کنار اسمت به صحنه جان بخشیدهاند و عطر اعتکاف را به مشامم میرسانند؛ اعتکافی که با دستان پرمهر خودت گلهای شمعدانی را به دستم دادی و یادگاریاش هنوز گوشهی اتاقم مانده است.
کمکم فضای حسینیه رو به تاریکی میرود و من میمانم و غمی که به دیوار دلم چنگ میزند. همانجا، جلوی در مینشینم؛ جایی که نگاهم به نگاه آرامت گره نخورد. سرم را پایین میاندازم و دردی را که در دالانِ تنم میپیچد، به اشکی بدل میکنم که بر صورت سرد و خستهام جاری میشود.
روضه میرود به سمت خراسان و امضای امام پای براتِ کربلا. آتش میگیرم؛ آتشی که خاکستر نمیشود و هر لحظه شعلهاش بیشتر از پیش بالا میگیرد. تو گفته بودی که چندین سال است به زیارت کربلا نرفتهای و قدمهای منِ نالایق در آن سرزمین شده بود تمام آرزویت، تمام داشته و نداشتهات.
سرم را بالا میآورم و به حفرهی آبیرنگ سقف نگاه میکنم و با خود میگویم: خستگیِ این مراسم برایم مهم نیست. نبودن تو و حتی آن بغل آخر هم آنقدر عذابم نمیدهد؛ آنچه مرا عذاب میدهد و بندبند تنم را میسوزاند، پرچم سرخی است که روانهی دستها شده است.
پرچم سرخِ ضریحش...
پرچم آمده و مهمان ما شده و من، حتی از دورتر از آن پرچم، عطرش را بهخوبی احساس میکنم.
انگار رفتهام زیر قبهاش و در صفِ ضریح، انتظار رسیدن را میکشم. سرم را بالا میآورم و به خیالِ زیر قبه بودن، آمدنت را از عمق جان فریاد میزنم؛ فریاد میزنم تا شاید صدایم به آسمان برسد و صدای رفتنت در آن صبحِ زمستانیِ تلخِ اسفند به گوشم نرسد.
