
صد روز از آن صبح سرد و غریب گذشت؛ صد روزی که با محنت، غم و سختی سپری شد.
در پسِ غمی که بر دلمان نشسته بود، گاهگاهی میخندیدیم؛ اما نه از سرِ شوق و ذوق، بلکه با لبخندی توخالی؛ لبخندی که با دیدن صورت خندان دیگران، غبار غم میگرفت و به هوای خندههای شما، دلش بارانی میشد.
داغِ رفتنِ معلمی چون شما؛ معلمی که در لحظهلحظهی زیستن، در قامت مادری دلسوز کنارمان بود، قامتمان را خمیده کرد و دلهایمان را بیتاب.
اما با تمام بیقراریهایمان، باور به وجود تو ما را زنده نگه داشت. ما پر گرفتیم و دوباره از پشت ابرهای سیاه وجودمان، در جریان زندگی جاری شدیم. ما حتی پس از رفتن تو، مصممتر از قبل ایستادیم. ما به پاس سالها ایستادگیات برای انقلاب، برای دین، برای رهبر و برای تکتک دخترانت، ایستادیم.
برای راستقامتانی چون شما، قامتمان را صاف کردیم و چون سرو، تکیهگاه شدیم؛ تکیهگاه خاک و وطن.
ما در صدمین روز نبودنت همچنان مقاومت میکنیم و در کنار همهی سختجانیهایمان، گاهی دلهای کوچکمان از غم مالامال میشود و جای خالی شما بر شورهزار وجودمان آتش میزند.
جای خالی شما نهتنها پر نمیشود، بلکه هر روز برای ما سنگینتر و سختتر از قبل میگذرد. هر بار که پا به مدرسه میگذاریم، جای خالی شما چون سیلی محکمی بر صورتمان مینشیند و ما بیش از پیش برای عمر کوتاهِ زیستن در کنار شما حسرت میخوریم.
حسرت سلام و احوالپرسیهای همیشگی، حسرت خداحافظیهای گرمتان در پایان روزهای سخت و شلوغ مدرسه، حسرت آغوشهای امیدبخش شما و حسرت حضور همیشگیتان در کنار ما...
حالا صد روز است که طنین صدای شما در راهروهای مدرسه نمیپیچد؛ صد روز است که کسی در میان شلوغی مدرسه شما را صدا نمیکند و صد روز است که اتاق فرهنگی، عطر نفسهای شما را ندارد.
ما با وجود جای خالی شما و حفرهی سرد و تاریکی که در قلبمان بهجا مانده است، به مقاومت، ایستادگی و مهمتر از همه، به زندگی کردن ادامه دادهایم؛ به بزرگ شدن و رشد کردن ادامه دادهایم و به یاد حرفهای همیشگی شما از پا ننشستهایم. با دلهای شکستهمان پا در اتاق فرهنگی گذاشتیم و برای آنچه شما سالها در خطبهخط کلاسهایتان به ما آموختید، دست به قلم بردیم و دوباره از خون سرخ شما جان گرفتیم.
نازنین زهرا سادات رحمانی
پایه یازدهم
