گذر از خاطرات با تو غم شیرینی دارد،که من با تو هرچند کوتاه چیز ها تجربه کردم . شیرین است چون تو در آنی و غم انگیز است چون تو دیگر نیستی ….
اما این گل که من را به خاطره ای از تو برد ...
پارسال جشن نیمه شعبان رو یادت می آید؟
پیگیر کار های گیفت ها و دکور بودم و جواب نمیدادی و بعد چند روز جواب دادی و راهنمایی ام کردی ؛ اما خوب یادم هست که عمل کرده بودی و حال خوشی نداشتی .
گفتی چه کار کنم و گفتی ۲-۳ روز دیگر به مدرسه می آیی …
آمدی ، قرار خرید گل های دکور را چیدیم و گفتی حدودا ۲ هفته ی دیگر یک روز باهم با یکی دیگر از بچه های دکور به بازار گل میرویم .
۲ هفته بعد سه شنبه شد و بعد کلاس اول کم کم راه افتادیم.
الان تک تک لحظاتش برایم بغضی است پنهان در پشت زیبایی این خاطره …
با هزار سختی و گم کردن راه و اینجور چیز ها رسیدیم .
زیبایی و دلنشینی این خاطره به زیبایی آن گل ها شد برایم .
قدم زدیم در بین گل فروشی ها دنبال گل دکور و همزمان در فکر گیفتی بودیم که از همینجا بخریم . در شلوغی تمام دغدغه هایت مثل جشن ، مدرسه ،خرید گل ، بقیه کار های جشن و هزار چیز دیگر که نمیدانم ؛ آنجا هم حواست به ما بود . من خودم تمام فکرم شده بود گل و جشن و کادو ها
اما تو باز هم در بزنگاه ، مثل همیشه که به موقع و خوب هر چیزی را از درون ما می فهمیدی گفتی:«وایسین یه شکلاتی چیزی براتون بخرم.»
کلی گفتیم نه چرا اخه گرسنه نیستیم و از این حرفا …
اما تو بازهم مثل همیشه مصمم روی حرفایت گفتی :«عه من میدونم دیگه ، باید توان داشته باشین بازم . کار داریم یه عالمه .»
دیگر حرفی نزدیم چون حرف حرف شماست.
شکلات را با آب دادی دستمان که در راه بخوریم.
حواسم بود ، قدم هایت آرامتر شدند که ما با آرامش شکلات هایمان را بخوریم .
تمام قسمت ها آن بازار را گشتیم تا بهترین گل ها با بهترین قیمت هارا بخریم …
چقدر ازت یاد گرفتم در این چند ساعت .
بهترین ایده برای خرید کادو جلوی راهمان را گرفت ، گلدون های گل رنگی رنگی که از هرچیزی هم که آن موقع آنجا دیدیم زیبا تر بود ( و حتی قیمتش هم بهتر بود ) ایستادی و از فروشنده سوال کردی. این ایده به دل ۳ نفرمان نشست . پس به تعداد بچه های مدرسه خریدیم .
آن گل های زیبا که روزی ما آنهارا انقدر زیبا دیدیم هم از دست رفتند ، مثل تو ….
بعد از خرید کادو ها کم کم گلهای دکور را خریدیم و دکور خیلی خوش رنگ و لعابی را درست کردیم .
دستهایمان پر از گل بود و برگشتیم مدرسه…
در راه استرس زمان رسیدن به مدرسه را داشتیم ، چون سر زنگ تاریخ میرسیدیم و هیچی نخونده بودیم . از پچ پچ هایمان فهمیدی و گفتیم یک مرور ساده برایش کافیست اما کتاب نداریم . در لحظه پی دی اف کتاب را در گوشی ات باز کردی و گفتی بخوانیم قبل اینکه برسیم و لبخندی زدی.
چه به موقع بود این کمکت…
در راه از خیلی چیز ها حرف زدیم و خیلی کار ها را چیدیم .
کاش به هرگز ها نمی رفتی…
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
مائده سادات رضوی
پایه دهم
