سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام

آیا می‌دانید از کدامین وادیِ نور برایتان می‌نویسم؟ از سرزمینی که آسمانش به سجده افتاده و زمینش بوسه‌گاه فرشتگان است؛ جایی که خورشید تابشی شرمگینانه دارد و ماه، چون مادری نگران، بر گهواره‌ی دلتنگیِ زمین می‌تابد. از کربلای معلی برایتان می‌نویسم، ای معلمِ به افلاک پیوسته! 
نمی‌دانم از کجا آغاز کنم؛ از دلم که در اولین لحظه‌ی ورود به نینوا لرزید، یا از حضورِ شما که انگار حتی اینجا هم از من دور نمانده‌اید. «مامان زهرای» عزیزم، اکنون که این چند خط را برایت می‌نگارم، میانِ دو خورشید ایستاده‌ام؛ در بین‌الحرمین، میانِ آستانِ امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع). شگفت آنکه در این ازدحامِ نور، بیش از هر زمان دیگری جای خالی تو را حس می‌کنم. انگار کربلا آنگاه به دل می‌نشیند که آدمی محبوب‌ترین‌هایش را با خود آورده باشد؛ کسی که برایش دعا کرده و در فراقش سوخته است... و من اینجا، با تمام وجودم، تو را با خویش آورده‌ام.
دلم برایت بی‌تاب است؛ برای مهربانی‌ات، برای طنینِ صدایت و برای آن نگاهِ آرامی که بی‌اختیار تلاطمِ وجودم را تسکین می‌داد. اینجا هر گوشه‌اش حدیثِ عشق است، اما من به هر سو که می‌نگرم، تو را می‌بینم. گویی اگر تنها لحظه‌ای چشم بچرخانم، تو را خواهم دید که با همان چادرِ باوقار و روسریِ سرمه‌ای‌ات، آرام در کنارم ایستاده‌ای و لبخند می‌زنی؛ و همین خیالِ شیرین است که اشک‌هایم را جاری می‌کند.
با همان جانمازی که در ایام اعتکاف به من بخشیدی، نماز می‌گزارم. هر بار که پیشانی بر تربت می‌گذارم، حس می‌کنم گرمای دست‌های مهربانت هنوز بر تار و پود آن باقی است. این جانماز برای من تنها یک هدیه نیست؛ نشانِ تو، عطرِ تو و امتدادِ مهربانی توست. هر بار که بر آن قامت می‌بندم، از خدایِ حسین می‌خواهم که تو را در آغوش رحمت خویش بگیرد.
خانم حداد عزیزم، در آستانه‌ی ضریح به مولایمان گفتم: «من به نیابت از کسی آمده‌ام که دلش آینه‌ی کربلا بود، اما تقدیر، مجالِ پابوسی را از او ستاند.» هر نمازم، التماسی است به درگاه معبود تا ثواب این زیارت را هزاران باره نثارتان کند و در آن سرای باقی، نگاه رحمتش را از شما نگیرد. از امام حسین (ع) خواستم چنان شفیعِ شما باشد که روز پاداش، خود هوای دلت را داشته باشد و از حضرت عباس (ع) تمنّا کردم پناهت باشد، همان‌گونه که تو در دنیا پناهِ دل‌های خسته‌ی ما بودی.
آه، خانم حداد! وقتی زیارت عاشورا می‌خوانم، طنینِ صدای لرزان شما در گوشم می‌پیچد؛ همان صدایی که سرشار از ارادت بود و در میانِ درس، بغضِ حسرت را در گلویم می‌نشاند. گویی همین‌جا در کنار منی. چقدر دلتنگِ آن روزها و آن معلمِ ازخودگذشته‌ام که نه فقط درسِ علم، که درسِ عشق، ایثار و آیینِ انسان بودن را به ما آموخت.
اشک‌هایم دیگر توانِ ماندن ندارند. جاری می‌شوند، بی‌اراده. گویی تمام غمِ عالم در این سرزمینِ پربلا بغض شده و از چشم‌های من فوران می‌کند. این اشک‌ها هم برای مظلومیت حسین (ع) است و هم برای دلتنگیِ بی‌امانم برای شما. حسرت می‌خورم که چرا میسر نشد با هم به این آرزوی مشترک برسیم. من اینجا به نیابت از شما «زیارت عاشورا» می‌خوانم؛ با بغضی گره‌خورده و دلی که مدام تو را صدا می‌زند.
کربلا زیباست، اما در این زیبایی، جای خالی تو را با تمامِ وجود حس می‌کنم. آدم گاهی یک نفر را چنان دوست دارد که حتی در بهشت هم دلش می‌گیرد، اگر او نباشد. من اینجا کربلا را دیدم، اما بیش از آن، «نبودنِ» تو را لمس کردم.
خانم حداد عزیزم، کاش بودی تا با هم کنار ضریح می‌ایستادیم و زار می‌گریستیم. اما اکنون من امانت‌دار آرزویِ شما هستم. هر قدمی که در این حرم برداشته‌ام، با نام شما و به یادِ شما بوده است. این زیارت را به نیابت از دلِ مشتاقت نذر کرده‌ام. شما که دلتان چون پرنده‌ای بی‌قرار، هوای این تربتِ خونین را داشت، اما تقدیر بالتان را بست. امروز من نه به عنوان یک زائرِ تنها، که به عنوان سفیرِ دلتنگی‌های شما اینجا ایستاده‌ام.
امیدوارم اباعبدالله (ع) خود پاداشِ این هجران را بدهد و دلتنگیِ من، مایه‌ی آرامشِ روحِ بلندت باشد. من اینجا، در کربلا، با تمام وجودم به یادت بودم و خواهم بود.
خانم حداد عزیزم، زیارتت قبولِ حق...

 

نازنین فاطمه اشرافی

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده