در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست
گاهی آدم به شهری می‌رسد که همه آن را پناهِ دل می‌دانند؛ اما همان‌جا، دلش از همیشه تنهاتر می‌شود. جایی که باید مأمنِ آرامش باشد، برای من امشب، مأمنِ دلتنگی شد؛ دلتنگی‌ای به سنگینیِ تمامِ غروب‌های بی‌قرار، به عمقِ تمامِ اشک‌هایی که راهی برای پنهان شدن ندارند. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه اول، انگار قلبم فهمید که قرار است امشب، اشک، هم‌صحبتِ من باشد. انگار اینجا، با همهٔ نورش، با همه صلواتش، …
ادامه مطلب

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام
آیا می‌دانید از کدامین وادیِ نور برایتان می‌نویسم؟ از سرزمینی که آسمانش به سجده افتاده و زمینش بوسه‌گاه فرشتگان است؛ جایی که خورشید تابشی شرمگینانه دارد و ماه، چون مادری نگران، بر گهواره‌ی دلتنگیِ زمین می‌تابد. از کربلای معلی برایتان می‌نویسم، ای معلمِ به افلاک پیوسته!  نمی‌دانم از کجا آغاز کنم؛ از دلم که در اولین لحظه‌ی ورود به نینوا لرزید، یا از حضورِ شما که انگار حتی اینجا هم …
ادامه مطلب

وقار یک دختر، یادگار یک مادر آسمانی

وقار یک دختر، یادگار یک مادر آسمانی
    تقدیم به همکلاس عزیزم فاطمه‌سادات روز دختر فقط یک جشن نیست؛ فرصتی است برای دیدن زیبایی‌هایی که در وجود دختران این سرزمین ریشه دارد؛ زیبایی‌هایی از جنس امید، مهربانی، استقامت و نجابت. در میان همه این دختران، بعضی چهره‌ها درخشش دیگری دارند؛ درخششی که با نور عشق و فداکاری خانواده‌شان گره خورده است. امروز می‌خواهم تبریک صمیمانه روز دختر را تقدیم کنم به دوستی عزیز؛ دختری نجیب و مهربان که …
ادامه مطلب

آغوشی که جاماند، دلی که شکست....

آغوشی که جاماند، دلی که شکست....
    آغوشی که جا ماند، دلی که شکست...   دیگر نبودنِ بعضی آدم‌ها را نمی‌توان باور کرد؛ آن‌قدر در دل و جانت ریشه دوانده‌اند که نبودشان مثلِ قطع شدنِ نفس است. بامدادِ ۲۹ فروردین بود؛ حوالی نیمه‌شب، وقتی ستاره‌ها در آسمان خاموشِ شهر، گویی برای دلِ من اشک می‌ریختند. پاهایم بی‌اختیار مرا کشاند تا کنارِ مقتلِ آقا و خانم حداد بایستم. نمی‌دانستم باید بگویم «خیلی دلتنگت هستم» یا باید …
ادامه مطلب