
گاهی آدم به شهری میرسد که همه آن را پناهِ دل میدانند؛ اما همانجا، دلش از همیشه تنهاتر میشود. جایی که باید مأمنِ آرامش باشد، برای من امشب، مأمنِ دلتنگی شد؛ دلتنگیای به سنگینیِ تمامِ غروبهای بیقرار، به عمقِ تمامِ اشکهایی که راهی برای پنهان شدن ندارند.
نمیدانم چرا، اما همان لحظه اول، انگار قلبم فهمید که قرار است امشب، اشک، همصحبتِ من باشد. انگار اینجا، با همهٔ نورش، با همه صلواتش، با همه رفتوآمدهای عاشقانهاش، برای من رنگ دیگری داشت؛ رنگِ دلتنگی، رنگِ حسرت، رنگِ جای خالیِ کسی که نبودنش از هر غمی سنگینتر است.
من آمدهام به حرمی که نورش از دلِ آسمان میگذرد؛ اما در همان نگاهِ نخست، فهمیدم که این سفر، سفرِ معمولیِ من نیست. اینجا، همهچیز بوی غم میداد؛ بوی فراق، بوی نبودنِ عزیزی که جای خالیاش در جان، از هر حضوری پررنگتر است.
آمدم مشهد؛
اما این مشهد، مشهدِ همیشگی نبود.
اینبار که پا به صحن گذاشتم، انگار شهر، لباس دیگری بر تن داشت؛ لباسِ سیاهِ غم، لباسِ سکوتِ سنگین، لباسِ دلتنگی.
حرم روشن بود، اما دلِ من تاریک؛ ضریح میدرخشید، اما چشمهای من از اشک میسوخت.
حرم سیاهپوش بود؛ و این سیاهی، فقط بر دیوارها و پرچمها ننشسته بود؛ بر دلِ من هم سایه انداخته بود.
صحنها آرام بودند، اما این آرامش، آرامشِ دل نبود؛ سکوتی بود سنگین، همان سکوتی که پیش از شکستنِ بغض، همهجا را فرا میگیرد.
عکسهای آقا در گوشهوکنار حرم بود و نگاهِ زائران، پر از شوق و اشک و دلتنگی.
همه دلتنگ بودند، اما دلتنگیِ من جنسِ دیگری داشت؛ دلتنگیِ کسی که هر گوشه را با یادِ تو میبیند، خانم حداد عزیزم.
رفتم سمت چایخانه. وقتی به چایخانه رسیدم و استکانِ چای را میان دستهایم گرفتم و جرعهای از آن نوشیدم، چای شیرین بود؛ اما چه فایده؟ دلِ من تلختر از تلخترین چایها بود.
هر جرعهای که مینوشیدم، حس میکردم چیزی در درونم میشکند. انگار هر قطره، اشکی بود که از چشمم پایین میآمد و روی دلم داغ میگذاشت.
من چای مینوشیدم، اما در حقیقت، دلتنگی مینوشیدم؛ اندوهی که آرامآرام از گلوی من عبور میکرد و در قلبم مینشست.
هر جرعه، بهانهای بود برای لرزیدنِ لبهایم؛ هر قطره، بهانهای بود برای فرو ریختنِ اشکهایم.
چنان گریستم که گویی دلم، سالهاست منتظرِ همین لحظه بوده است؛ لحظهای برای فریادِ خاموشِ یک دلتنگیِ بیانتها.
صدای آقا در صحنِ غدیر پخش شد. بغضم دیگر تاب نیاورد. آن صدا، مثل نسیمی نبود که آرامم کند؛ مثل موجی بود که دلِ خستهام را بیشتر لرزاند.
آن صدا، مانند دستی بود که بر زخمِ تازهام کشیده شود؛ آرامم نکرد، فقط بغضم را سنگینتر کرد، تا جایی که دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
کمکم اشکهایم جاری شد، بعد سیل شد و من یک دلِ سیر گریه کردم؛ گریهای که نه از ضعف، که از عشق بود؛ از نبودنِ شما، از دلتنگیِ تمامنشدنیام، از این حسِ عجیب که هرچه بیشتر به اینجا نزدیک میشوم، بیشتر جای خالیتان را حس میکنم.
وقتی پنجره فولاد را دیدم، ناگهان شعری که خانم حداد عزیزم خوانده بودند، انگار پیشِ چشمانم جان گرفت. بیاختیار زمزمه میکردم:
«علی موسیالرضا...»
و همین چند کلمه، کافی بود تا دوباره دلم بشکند.
فقط میدانم که اشکهایم دیگر از چشمم نمیآمدند؛ از تمامِ دلم میریختند.
نمیدانم چند دقیقه گریه کردم، نمیدانم چند بار نامتان را زیر لب گفتم.
روبهروی ضریح نشستم، سرم را به دیوار تکیه دادم و گذاشتم اشکهایم، جای واژهها را بگیرند.
به امام رضا گفتم:
«یا امام رضا...
یعنی دیگر قرار نیست خانم حداد را ببینم؟
یعنی این دلتنگی، قرار است بیپاسخ بماند؟
یا امام رضا، من خیلی دلم برایش تنگ شده است...
برای صدایش، برای نگاهش، برای آن مهربانیِ آرامی که در کلامش بود...
یا امام رضا، اگر میشود، مامان زهرا را دوباره به ما ببخش...
یعنی دلتنگیِ ما همینجا باید بماند؟
یا امام رضا، من هنوز با نبودنش کنار نیامدهام...
من هنوز صدایش، لبخندش و مهربانیاش را کم دارم...»
جانمازِ اعتکاف را در دستم گرفته بودم؛ همان جانمازی که بوی مهر و خاطره میداد؛ همان مهرِ ابوتراب، همان یادهای عزیز.
وقتی به جانماز نگاه میکردم، یادِ صدای خانم حداد، یادِ چهره مهربانش، یادِ توضیح دادنهایش و یادِ پرندههای سبز و سفیدِ اعتکاف میافتادم.
آنگاه، کلیپی را دیدم که آقای دکتر حداد درباره سفرِ مشهدِ عید گفته بودند؛ اینکه قرار بود خانم حداد همراه آقا و خانواده به مشهد بیایند.
همان لحظه، چیزی در وجودم شکست؛ شکستی آرام و عمیق، مثل فرو ریختنِ دیواری قدیمی در دلِ سکوت.
بعد، دوباره سخنِ خانم حداد درباره سفر به کربلا را گوش دادم و اشک، بیاختیار از چشمانم جاری شد.
هر کلمه، انگار تکهای از خاطره بود که بر زخمِ دلم مینشست. هر جمله، بوی نبودن میداد
هر کس از کنارم عبور میکرد، نگاهی میانداخت؛ اما چه میدانست که بعضی اشکها، نه برای یک لحظه، که برای یک عمر دلتنگی است.
حرم، امشب برای من تنها یک زیارتگاه نبود؛ مجلسِ دردِ دل بود، مجلسِ گریههای خاموش، مجلسِ حرفهایی که فقط باید به امام رضا گفت.
و من، در آن سکوتِ پُر از نور، از شما گفتم؛ از معلمی که نامش هنوز برای ما بوی عشق، احترام و خاطره دارد؛ از خانم حدادی که نبودنش، در دلِ این زیارت، از هر غمی سنگینتر بود.
خانم حداد عزیزم، خوشا به حالتان که همسایه امام رضا میشوید.
من آمدم؛ اما دلم هنوز همانجا ایستاده است؛ پشتِ ضریح، پشتِ اشکها، پشتِ همهٔ آرزوهای ناتمام.
من آمدم و هنوز هم اینجا، در میانِ این همه نور و اشک، منتظرِ شما هستم...
با تمامِ وجودم منتظرم تا چند روز دیگر، دوباره ببینمتان.
نازنین فاطمه اشرافی
